۷/۰۱/۱۳۸۴

من این مطلب در این آدرس خواندم

شما می توانید متن کامل را آنجا بخوانید

وبلاگ نویسی ناشناس

این نوشتار یک راهنمای سریع برای وبلاگ نویسی به صورت ناشناس است. رهیافت اصلی متن برای کسی تنظیم شده است که از مسائلی پنهانی مطلع شده و در پی افشاگری مصلحانه است. کسی که در یک نظام حکومتی غیر شفاف در معرض خطر بوده و نگران امنیت خویش است. این نه برای کسانی که در پی رمزنگاری و فعالیتهای اطلاعاتی هستند بلکه برای افرادی از جامعه که مایل به حفظ حوزه شخصی خود هستند گامهای عملی ارائه میکند.

معرفی سارا

سارا در یک اداره دولتی به عنوان حسابدار کار میکند. او دریافته است که رییس اداره، قائم مقام وزیر، در حال اختلاس مقادیر زیادی از اموال دولتی است. او مایل است جامعه را از وقوع چنین جنایتی مطلع سازد اما نگران امنیت شغلی خود است. اگر او قضیه را به وزیر اطلاع دهد ممکن است از کار برکنار شود. حتی خبرنگار روزنامه محلی نیزکمکی به او نمی­کند چون اطلاعات و مدارک کاملتری را برای اثبات ادعاهای او لازم می­داند.

برای همین سارا تصمیم میگیرد وبلاگی راه بیندازد تا دیگران را از آنچه در اداره او میگذرد با خبر سازد. برای حفاظت از خودش مایل است اطمینان یابد که کسی از طریق نوشته های وبلاگ نخواهد توانست او را ردیابی کند. لذاست که او باید ناشناس وبلاگ بنویسد.

هنگامی که کسی تلاش میکند به صورت ناشناس وبلاگ بنویسد از دو طریق ممکن است گیر بیفتد. اول اینکه تو هویت خویش را از طریق محتوای که منتشر میکند فاش کند. مثلا اگر او بگوید: "من یک از حسابداران وزارت معادن هستم" احتمال زیادی وجود دارد که کسی بتواند با خواندن وبلاگ او را بیابد. راهنمای موسسه الکترونکی فرانتی با عنوان "چگونه ایمن وبلاگ بنویسیم؟" (http://www.eff.org/Privacy/Anonymity/blog-anonymously.php) راهنماییهای خوبی در زمینه چگونگی اجتناب از افشای هویت خود در بر دارد.

دومین راهی که ممکن است سارا شناخته شود از طریق تعیین هویت او بوسیله اطلاعاتی است که مرورگرهای وب و یا برنامه های مدیریت ایمیل بدست میدهند. هر کامپیوتری که به شبکه اینترنت متصل میشود از یک آدرس به نام IP استفاده میکند که گاهی تنها به یک کامپیوتر اختصاص داده شده است و در برخی موارد به دسته­ای از کامپیوترها. این آدرس مجموعه ای از 4 عدد بین 0 و 255 است که بوسیله نقاطی از هم تفکیک شده­اند مثل: 213.165.32.134 هنگامی که سارا در وبلاگ مینویسد اطلاعات IP نیز در نوشته وی ثبت میشود.

متخصصین کامپیوتر وزارتخانه با تلاشی مختصر قادر به کشف هویت سارا از طریق IP او خواهند بود. اگر سارا در منزل خود به اینترنت متصل شود، تامین کننده خدمات اینترنت (ISP) احتمالا اطلاعات مربوط به اینکه در زمانی مشخص کدام IP به کدام شماره تلفن اختصاص داده شده است ثبت کرده است. در برخی کشورها، وزیر باید برای دستیابی به این اطلاعات حکم قضایی داشته باشد اما در برخی کشورها به خصوص آنهایی که IP در اختیار خود دولت است، ISP ممکن است اطلاعات را به سادگی در اختیار دولت بهند و در این صورت وضع سارا بغرنج خواهد شد!

راههایی برای پنهان کردن هویت به هنگام استفاده از اینترنت وجود دارد. به عنوان یک قاعده کلی

میتوان گفت هر چه سارا بخواهد ایمن تر باشد، باید تمهیدات بیشتری را برای اخفای هویت خود فراهم آورد. سارا و هر که میخواهد به صورت ناشناس وبلاگ بنویسد باید ابتدا ببیند چقدر واهمه از کشف شدن برایش مهم است و سپس اقدام مقتضی را انتخاب نماید. همانگونه که خواهید دید برخی تکنیکهای اخفای هویت نیازمند حجم قابل توجهی از کار و اطلاعات فنی است.
...


۶/۳۱/۱۳۸۴

چیزی شاید...

درود بر همه ی دوستان!!!

دیشب تصمیم گرفتم که وبلاگ دیگری هم راه بیاندازم به این هدف که طراحی هایم و یا عکسهایی را که تهیه می کنم در آن قرار دهم. یعنی آن وبلاگ دیگر بیشتر تصویری است تا نوشتاری.

لینکش هم اینجاست.

پیروز باشید.

نیما نیلیان

۶/۲۹/۱۳۸۴


...

زلالی شفق

و

درخشندگی بی مهتاب شبهای افسرده ات

...

پوشکین

پرده ی اول

برهنه بودی رو به آفتاب، زمان را قاپیده بودی توی دستانت. سخت بود دوباره پذیرفتن آن چیزهایی را که یک روزی انکارشان کرده بودیم. نمی دانم، اینکه قبول می کردیم گذشته ای داشتیم یا نامی، تکه کلامی از سر خواهش، یا خاطره ای دور، شاید برایمان پنجره ای می ساختند به هر چه شعر، که تو می خواستی. اما نه! گویا تصویرت را در آینه گم کرده ای، من هم حتما خودم را پیدا کرده ام در گمگشتگی تو. از غزل سرایی بیزارم! چه بسیار پروازها که پر پر شدند و رفتند توی خاطرات هر چه بود و نبود آدمها. تلنگری احتیاج بود به گمانم (خوب بود اگر لبخندی کوچک، هر چند تلخ را به گردنت می آویختم) که همه چیز را بچرخاند به همان سمتی که می خواستیم. اگر می شد کوره راهی پیدا کرد در این سرمای نامرد سردتر از زمستان پارسال، باز هم خوب بود. نمی دانم، راستش نمی دانم، آخر ما کجای این سالیان کدر را گم کردیم که حتی نوشیدن چای داغ هم، چیزی نمی کاهد از این زبونی سمج؟ نشسته بودی روی پله ها، می خندیدی به حماقت های همیشگی من، رگباری بود صدایت. طنینش را به یاد دارم وقتی که تنها تکیه گاهم، دیوار پشت سرم بود که هر چه نوک انگشتانم روی پوست زمختش در جستجوی پرواز بودند، چیزی جز درشتی ترانه اش نمی یافتند. خواستم آجرهایش را یکی یکی از روحش بکشم بیرون که هوایی تازه بوزد بر ما حداقل. قدم می زدی روی زمین، با سایه ای تیزتر از ترشی آفتاب کله ی سحر روزهای تابستان. رک و راست بودند قدمهایت، خطایی نبود، درست همانجایی فرود می آمدند که رد پای هیچ کسی نبود، متعلق به خودت بودند، رنگ و بوی تو را داشتند گامهایت. خواستم فکر کنم به چیزهای دور و برم، دنبال معنایی بودم، یعنی اینکه معنایی بسازم نو، که دست کم کورسویی باشد در این تنگنای بی درمان. مسکنی هم نیست که ببلعی و کار را یکسره کنی. کابوسی است این زندگی دریوزه گر! انگار به پیشانی اش چسبانده اند که آنچه هست و خواهد بود، نیایشی است بی جواب، که فقط باید بگذاریش روی طاقچه و هر روز آبش دهی، بعد هم فکر کنی پس معنایی داری، اینکه گلدانی هست با گلی که می داند بدون تو همان تکه خار گوشه ی بیابانهاست، که اگر تو نبودی او هم نبود، نبود تو، همان سرمای دژخیم است برایش...

پرده ی دوم

کار را یکسره کرده ام. آرزوهایم را تقسیم کرده ام بین کلماتی بی ریشه. حال اگر سخنی هست، بی نوایی نغمه های توست با آن تکرار رام نشده ی نفسهایت. من نه رام کننده ام نه رامشگر. من زمینم، باور کن! نه باران می خواهم، نه دانه ای که به پایم بپاشی. من خودم را گمشده می خواهم در زلالی شعرهایم. من بالهایم را گشوده ام...
نیما نیلیان

۶/۲۸/۱۳۸۴

ترجمه ی یک متن، هیچگاه خود متن نیست، سایه ای است از آن. خواستم که سایه ای طرح بزنم برایتان! تقدیم به همه ی شما دوستان که دوستتان دارم.

نیما نیلیان

VICTOR SERGE

ویکتور لوویچ خیبالچیچ (معروف به ویکتور سرژ)، فرزند یک انقلابی روسی، در سال 1890 در بروکسل، چشم به جهان گشود. او که در ابتدا تفکری آنارشیستی داشت، با ظهور کمونیسم، به این مکتب گرایش پیدا کرد و پس از سفر به پتروگراد (سن پیترزبورگ - لنینگراد) در فوریه سال 1919 به عنوان روزنامه نگار، ویرایش گر و مترجم، به عضویت حزب کمونیست انتخاب شد. او که یکی از نمایندگان جنبش پرولتاریایی آلمان بود، آماده ساز قیامی شد که در پاییز 1923 نافرجام ماند. سرژ، در سال 1928 به اپوزیسیون چپ پیوست. در سال 1928 از حزب اخراج گردید و به زندان افکنده شد. در این دوره، او دوباره کار نویسندگی را در پیش گرفت که البته بیشتر نوشته هایش در فرانسه به چاپ رسیدند. در سال 1933 بازدداشت شده و تبعید گردید.

او بعد از جنبش های بین المللی آن سالها، از روسیه بازگشت. پس از بازگشتش به اروپای غربی، دیگر بار، ارتباطش با تروتسکی را قوت بخشید، اما اینبار با نقطه نظرات سیاسی گسترش یافته تر و تجربیات ارزشمندی که از حزب کمونیست پیش- استالینی روسیه اندوخته بود. ویکتور سرژ در سال 1940 به دلیل قدرت یافتن جنبش نازیسم، از فرانسه مهاجرت کرد و به مکزیک پناهنده شد. در طول این سالیان، سرژ، در تنهایی و انزوا، زندگی گذرانید و اندکی پس از جشن سی سالگی انقلاب بلشویکی، در نوامبر سال 1947 بدرود حیات گفت.

مسلسل

پس هر دروازه ای از خانه ها، در هر مکانی که ما تسخیرش کرده ایم،

همه جا در شهر،

همانجا که آشوب، در سرما آرمیده است، بی جنبش و زورمند،

همه جا، پشت در هر خانه ای از خانه هامان،

مسلسلهای آرمیده در گوشه های تاریک،

رخوت، زایش مرگ،

کور، فرومایه، بر روی پوست خاک،

کور، سرد، از پولاد، از آهن،

با فلز تنفر در درونشان.

با دندانهای پولادینشان، آماده برای به دندان دریدن،

ساعت خودکارشان،

چرخ دنده ها، مهره ها و فنرهایشان،

با دهانهای کوچک سیاه، خیزبرداشته ی صعود...

آه، ماشینی غمناک، تکه ای از پولاد، آهن، بی روح،

که اخته می کند زمان را، در دقایق مهلک نبرد،

که ثانیه ها را می شمارد – تاک – تاک – تاک –

قطرات زمان به سوی بی نهایت

و جانها، خودآگاهی مقبره های سرد،

ماشین،

که می بلعد، می دراند و می شکافد تن را،

می پیچد در خون و عصب،

استخوان ها را می گسلد و خطوط آهن را به ترانه سرایی با تابوت های تهی، وادار می سازد،

و خاکستری می گرداند عصاره ی جان را با له کردن رخساره های شگرف، دربستری از خون کدر.

ماشین زبون، آماده برای کشتن، همه جا، در هیاهوشهر کدر،

در کمین نشسته پس دروازه های خانه هامان، به تماشا ایستاده هوس زایشی دیگر را،

به تماشا ایستاده،

آنچه را که اوج می گیرد از قلب آدمیان، از ژرفای هستی زمین،

به تماشا ایستاده آنچه را صعود می کند از ایمان زبانه کشیده،

از امید، از دل آشوبگی – از اراده و نور – از اشتیاق و نیایش،

آنچه پرواز گلزار است، گریه ها، آتش: انقلاب...

فرومایه گی، آماده برای به صلیب کشیدن پرواز، مسلسل در کمینگاه:

پیروزی از آن ابرمرد پولادین،

پیروزی فلز بر تن – و در رویاهامان – قانون مرگ.

و این ماشین را، دستان و مغز ما ساخته اند.

آه! پدر! آیا می دانستیم که چه آفریده ایم؟

پتروگراد 22 جولای 1919

۶/۲۴/۱۳۸۴


کلیشه

باز مثل همیشه هوای اینجا بارانی است و زمان، مهیا برای قدم زدنهای بی بهانه. آمدم بیرون تا نگاهت را به خاطر بیاورم، و با همین هدف، کیلومترها، پیاده روی کردم. آخر با خودم عهد بسته بودم که هر وقت دلم برای نگاهت تنگ شد، مداد طراحی ام را بردارم و روی کاغذ، نقشی بزنم از دستانت. همان دستانی که همیشه روی صورتت می گرفتی. همان دستانی که در پشت حصارش، نگاهت را از اشتیاقم پنهان می کردی و فقط گاهی، انگشت نشانه ات را از همقطارانش جدا می کردی، بعد از لا به لای عدد هفتی که با دستت می ساختی، فقط یکی از چشمانت را به تنهایی ام می تاباندی و همیشه، سرت را می چرخاندی طرف پنجره و با لبخند می گفتی:"اوهوم اوهوم اوهوم"

من هم می گفتم:"ای ای ای"

اصلا ولش کن! باز مثل اینکه دچار جنون ادواری شده ام. بهتر است سیگار دست پیچم را روشن کنم.

و باقیمانده ها...

هیچ می دانی که دختر کوچکت،

در همسایگی شعرهایی بی قافیه،

دارد زبانه می کشد؟

تو دستانت را در برف فرو بردی

و شبی را، بی رمق سایه هاش، تنها گذاشتی.

یادت هست؟

گفتم که خواهم جنگید،

نه فقط با خودم،

که با تمام پنجره هایی که باز کردی و خورشید را به خانه ات میهمان نکردی.

نه عزیز!

دنیا فقط همان دو سه کلام تازیانه ات نیست،

گرگ و میشی هم هست!

...

باید جنگید.

۶/۲۳/۱۳۸۴

مافیایی به نام فیلتر

9 سال پیش

تازه از سر کلاس ریشه های انقلاب اسلامی آمدیم بیرون که یکی از دوستانم به اسم محمد، سرش را برگرداند و گفت:"اینکه به ما تجاوز کردند بماند، حالا که می خوان بگن چطور اینکارو انجام دادن، دیگه خیلی دردناکه." آری، حق با او بود. واقعا ریشه یابی انقلابی همانند انقلاب اسلامی، که بر پایه ساختاری طنز استوار است و شبیه هیچ انقلابی در هیچ مقطعی از تاریخ نبوده، کار ساده و پیش پا افتاده ای خواهد بود. ما در این 27 سال شاهد هرگونه جنایتی بوده ایم، از 8 سال دفاع مثلا مقدس گرفته تا قتلها، اعدامها و ضرب و شتم و حذف و سانسور. و همیشه سردمداران مذهبی با ذهنیت فندامنتالیستی خود، به خلق باوراندند که نمایندگان بر حق خداوند در زمینند و در این توهمند، این وظیفه شرعی آنهاست که ظریف ترین گوشه های خلوت آدمیان را در دستانشان بگیرند. و چنان ، پروسه شستشوی مغزی را خوب اجرا کردند که به سادگی می توان اثراتش را در ناخودآگاه جمعی ذهن ایرانی، دریافت. مرور کنیم نسل جوانی را که انقلاب پرورانده است! این همان چیزی بود که آنها می خواستند. یعنی توقف ماشین فرهنگ سازی، از بین شعور اجتماعی و جایگزینی توهمات مذهبی، شهادت طلبی، امر به معروف و نهی از منکر و در کل نصب روش خشونت و ترور در بطن جامعه. حال اقتصادش را در نظر بگیریم! این مسئله ای شفاف است که هر نظام ایدئولوژیکی(هنگامی که در راس قدرت باشد) برای بقا، به نظام اقتصادی خاص خودش احتیاج دارد. نظام اقتصادی ما چیست؟ اقتصاد ما را بازار و حجره داری می چرخاند، دو شتر در ازای ده بز یا پنجاه گوشی موبایل برای یک پراید سفید. یعنی بدوی ترین نوع چرخش سرمایه( البته کاش حداقل چرخشی داشت). چک، سفته و رباخواری، اقتصاد ما را اداره می کند. البته روحانیون همین را می پسندند. و بعد همین آقایان بازاری به مناسبات مختلف مذهبی، هیئت راه می اندازند. هیئت امام اول، دوم، سوم و حالا هم که سیزدهمی از راه رسیده. آشکار است که در چنین نظامی جایی برای فرهنگ نیست چون اندیشه و فرهنگ، برای این نظام خرد کننده خواهد بود. آنها هر کاری خواستند انجام دادند. از قتل و شکنجه روشنفکران تا بستن روزنامه ها و... و حالا نوبت به وبلاگها رسیده است. حتی می خواهند این روزنه گفتگوی فرهنگی را هم تعطیل کنند و چنان دچار ترس شده اند که با صرف کردن هزینه های هنگفت در جستجوی راه حلی هستند. دوستان عزیز باید کاری کرد. البته در پله نخست، بد نیست که این مسئله در وبلاگها منعکس شود. باید کاری کرد دوستان!!!

۶/۲۰/۱۳۸۴

ANDY WARHOL

"من گمان نمی کنم که چهره ای داشته باشم، چه زشت، چه زیبا"

اندی وارهول

یادم می آید، آن روزها، در دانشکده هنرهای زیبا، سر کلاس استاد ممیز. واحد تجزیه و تحلیل هنرهای بصری را با او می گذراندیم. همه، شش دانگ حواسمان را متمرکز می کردیم به حرفهای ممیز، که مبادا یکی از کلماتش را از قلم بیاندازیم. یادم است که من برای کار پایانی کلاس، اندی وارهول را انتخاب کردم. ممیز گفت:"نیلیان! هفته بعد باید حرف زیادی داشته باشی برای گفتن." من هم طبق معمول گفتم:"بله استاد، حتما."

حال، از آن روزها سالیان سال می گذرد. من، دیگر نه از دانشکده هنرهای زیبا خبری دارم و نه از ممیز آن سالها که با شنیدن صحبتهایش، سر تا پا تمرکز شوم(البته می دانم که ناخوش است و برایش آرزوی سلامتی دارم.)

دیروز که از آکادمی شهر لوان بازمی گشتم، به کتابخانه عمومی رفتم تا کتابی، بیابم. آه، نتیجه، فوق العاده بود. یک کتاب خوب، از کارها و یادداشت های اندی وارهول!!!. وارهول، با آن دوربین پولارویدش، برای من، یادآوری آن چیزهای با شکوهی بود، که روزی روزگاری، بهترین ساعات تنهای ام را زیبا می ساختند. من، تمام دیروز را با وارهول گذراندم، بیایید شما هم شریک شوید.



"من، همیشه، پول را، آویخته به دیوار دوست دارم. فکر کنید که می خواستید تابلویی به ارزش 200000 دلار، خریداری کنید، من فکر می کنم که شما باید آن پول را گره زده و از دیوار آویزانش کنید. بعد از آن، هرگاه کسی به دیدن شما بیاید، اولین چیزی که به دیدش خواهد آمد، همان پول آویخته شده از دیوار است."

"مورد علاقه ترین چیزی که همیشه دوست دارم بخرم، لباس زیر است. من فکر می کنم که خرید لباس زیر، شخصی ترین کاری است که می توان انجام داد و اگر شما کسی را تماشا کنید که مشغول خرید لباس زیر است، کاملا می توانید شخصیت درونی اش را بفهمید. منظور این است که من ترجیح می دهم کسی را که مشغول خرید لباس زیر است تماشا کنم تا اینکه کتابی که نوشته است را بخوانم. در ضمن، عجیب و غریب ترین افراد کسانی هستند که دیگران را برای خرید لباس زیرشان می فرستند. من همچنین در شگفتم از آدمهایی که لباس زیر نمی خرند!!! من، نه پوشیدن لباس زیر را درک می کنم، نه خریدنش را؟"

"آنهنگامی که در خیابانهای نیویورک قدم می زنم، تنها چیزی که مسخره است، اینکه بخواهی تاریخ این شهر و فراز و نشیب هایش را مرور کنی. امروزه، شرقی ترین قسمت نیویورک، منحصر به فردترین و گرانقیمت ترین منطقه است، اما جالب اینجاست که این قسمت در سالیانی دور، محل زندگی فقیرترین مهاجران ایرلندی بود که از روی ناچاری و به اجبار در آنجا اسکان یافتند. با سروصدای گوشخراش ترنهایی که در هر 15 دقیقه به حرکت در می آمدند با محیطی کثیف و صنغتی."

برگرفته شده از کتاب:

ANDY WARHOL 365 TAKES

Thames and Hudson