۸/۰۷/۱۳۸۴

CHE PRESENTE

امروز بروکسل بوی چگه وارا می داد. همانطور که در پست های قبلی اشاره کردم، هر سال، بروکسل میزبان اندیشه های ال چه است. امسال هم با پرپایی چند سمینار و کارگاه آموزشی، مسائل و مشکلات

کشورهای آمریکای لاتین و به ویژه کوبا، مورد بررسی قرار گرفتند. من هم موفق شدم که تعدادی عکس بگیرم که آنها را در ادامه ی مطلب قرار داده ام.

اما تنها نکته ای که خیلی برایم عجیب به نظر رسید(نه تنها برای من که برای بیشتر میهمانان حاضر در سمینار)، فروش کوکا کولا در آن اتمسفر ضد سیاستهای آمریکایی بود.

بهتر است که عکسها را ببینید و خود قضاوت کنید.

۸/۰۶/۱۳۸۴


رئیس جمهور

این آقای رئیس جمهور ما هم که شاهکار خلقت است، فکر کنم اگر داروین زنده بود از دیدن این بشر تکامل نیافته خیلی خرسند می شد و یقینن نظریه اش را با چنین مدرک محکمی، ثابت می کرد.

آخر رئیس جمهور با شعور! هنوز فکر می کنی ما در صحراهای عربستان زندگی می کنیم که تو از محو کردن و سر بریدن حرف می زنی؟ یا شاید فکر کرده ای که امام غایب تو را به عنوان مسئول تدارکاتش انتخاب کرده است؟ آخر مغز فندقی عزیز، قبل از حرف زدن اگر کمی، هر چند هم ناچیز، فکر کنی بد نیست. اگر به هستی خودت اهمیت نمی دهی، گناه این ملت چیست؟

یادم است آن وقتها، در دانشگاه، سر کلاس واحد "انقلاب اسلامی و ریشه هایش"، آقای مثلن استاد که آخوندی هم بود، با افتخار بیان می کرد که" امام اول شیعیان در یک روز چهار هزار یهودی را از دم ذوالفقار گذراند و سرشان را از بدن جدا کرد."

خوب، وقتی تعلیمات ما این باشد معلوم است که آقای رئیس جمهورش هم به فکر محو کردن بشریت است.

آقای احمدی نژاد! صدام هم از این حرفها می زد.

۸/۰۵/۱۳۸۴

FREE THE FIVE



تا حال 3500 نفر قربانی جنگ کثیفی بر علیه دولت کوبا شده اند در حالی که عوامل ترور با خیالی آسوده به فعالیتهای خود در میامی ادامه می دهند. در این مورد می توان از مهمترین چهرههای تروریسم نام برد، اورلاندو بوش که مسئول حادثه ی سقوط هواپیمای کوبایی که در 6 اکتبر 1976 اتفاق افتاد نیز هست که منجر به کشته شدن همه ی 73 مسافر هواپیمای ذکر شده گردید. دولت کوبا در ادامه ی تصمیمش مبنی بر پایان دادن به خونریزی بیشتر، در تاریخ 17 ژوئن 1998 پرونده ای را مبنی برپیگیری و کسب اطلاعات بیشتر ، به اف-ب- آی تحویل داد، اما دولت آمریکا در عوض دستگیری تروریست ها، پنج کویایی را که مشغول تحقیق پیرامون پرونده بودند بازداشت نمود. آنها به مدت 17 ماه در سلولهای انفرادی و بدون امکان دسترسی به وکیل بازداشت بودند و در نهایت به دلیل اتهاماتی کلیشه ای همچون " اتهام به جاسوسی" و " اتهام و دست داشتن در عملیات تروریستی" که از مشخصه های اینگونه پرونده هاست به حبس ابد محکوم شدند. (رنه گونزالس، 15 سال حبس- فرناندو گونزالس، 19 سال حبس- رامون لابانینو، حبس ابد-آنتونیو خوره رو، حبس ابد- خراردو هرناندز، دو بار حبس ابد)

فری د فایو عملیاتی است بین المللی جهت آزادی این زندانیان.

در ضمن در روز شنبه 29 اکتبر در شهر بروکسل در مراسمی بخاطر تجلیل از شخصیت ال چه (چه گوارا) با برگزاری سمینار و همچنین اجرای کارگاه های آموزشی و پخش فیلم، مسائل و مشکلات آمریکای لاتین و یافتن آلترناتیو ، مورد بررسی قرار خواهند گرفت. البته اگر موفق به عکاسی شدم، حتمن آنها را در اینجا قرار می دهم که شما هم در جریان باشید.

۸/۰۱/۱۳۸۴


Mark Insingel و تجربه ی یک شعر

مارک این سینگل به تاریخ 3 ماه می 1935 در شهر بندری آنتورپ (شمال بلژیک) چشم به جهان گشود.

از آثار منتشر شده اش می توان به "تخته چوبی بر آب"(شعر-1963)، "قفسی از نور " (شعر-1966)، "شکارچی خشمگین" (داستان-1966)، "انعکاس" (رمان-1970) ... اشاره کرد.

در ادامه، برگردان یکی از شعرهایش را خواهید خواند.

۷/۲۹/۱۳۸۴


جنبش شمال- جنوب، با روبانهایی سفید

در روزهای 22 و 23 اکتبر(شنبه-یکشنبه)، ارگانیزاسیون 11 11 11(در کشور بلژیک) با حرکتی سمبلیک و برای مبارزه علیه فقر بین الملل، تمامی میادین، خیابانها و زمین های ورزشی قسمت فلمیش باژیک را با روبانهای سفید که در بردارنده ی لوگوی ارگانیزاسیون نامبرده هم هست، مزین خواهد کرد.

من هم یکی از این روبانها تهیه کرده ام تا فردا به دور بازویم بپیچم. حرکت زیبایی است.

رادیو کلارا و صورت فلکی پروانه

کلاژهای پیش از ظهر

طبق معمول چشمانش زیر تابش نور خورشید باز شدند و دنیای همیشگی، روبرویش نمایان شد. از جایش برخاست و به اطراف نظری افکند و شروع کرد به فکر کردن در مورد عادت های روزانه اش. قابل توجه است که او نگاه ویژه ای به عادتهایش دارد و آنها را نسبت به موارد کاربردشان به دو مجموعه تقسیم کرده است.

1- عادت های درونی (خصوصی)

2- عادت های بیرونی (عمومی)

عادتهای درونی آنهایی هستند که او می تواند با خیالی آسوده و دور از چشم دیگران و در محیط تعریف شده ی اتاقش انجام دهد. مثلا همین باز کردن چشمانش به هنگام بیدار شدن از خواب شبانه یا گوش سپردن به رادیو کلارا که فقط موسیقی کلاسیک پخش می کند و همینطور نوشیدن یک لیوان آب هویج در ساعت 9 صبح.( چون دکترش به او گفته که باید به جای یک لیوان ودکا (اسمیرنف)، آب هویج بنوشد به این دلیل که بر اساس نتیجه های بدست آمده از تحقیقات پزشکی، با هر بار نوشیدن یک لیوان الکل، یک میلیون و دویست و نود و نه هزار و پانصد و پنج سلول مغزی از بین می روند که این امر باعث کژاندیشی دیداری در چشمها می شود و چون این عدد، رقم قابل توجهی است، نوشیدن آب هویج را به ودکا ترجیح داده است.البته او نگران سلامتی اش نبود، آن چیزی که غیر قابل بخشش به نظر می رسید، آن ارقام و اندازههایی هستند که او از دستشان داده بود، حتا یک بار هم سعی کرد تعداد سلولهای مغزیش را که تا به حال کشته، اندازه گیری کند اما به این دلیل که صفحه ی نشانگر ماشین حسابش به اندازه ی کافی جا نداشته، دسترسی به آماری دقیق و علمی دور ازامکان بود.)

در اینجا و در این نقطه باید یادآوری کنم که واژه ی "عادت" در نظر او، باید بر اساس نظام درستی بنا شود،

یا بهتر است بگویم که او عادت هایش را باید با ترکیب بندی خاص خودش پیش ببرد و از آنجا که او از رشته ی هنر فارغ التحصیل شده، حساسیتی افراطی نسبت به کمپوزیسیون و پلان بندی تصویر دارد. به همین دلیل همیشه سعی او بر این است که ریتم یکنواخت عادتهایش را با وارد نمودن یک المان جدید، دچار یک نوع هیجان و انفجار تصویری کند، یک متد زیبایی شناسی مختص خودش، نوعی کنکاش در معنای یک ابژه. مثلا همین دیروز بعد از مدتها با یکی از دوستانش گپ زد، و در پایان گفتگویش، از ترکیب بندی آن پیش از ظهر زندگیش رضایت کامل داشت، کلاژش تکمیل شده بود، چون او دنیا را به صورت یک کلاژ می بیند که عناصر تشکیل دهنده اش باید به صورتی دقیق در کنار یکدیگر قرار بگیرند. البته احساس سرخوشی او از اینکه دیالوگ خوبی با دوستش داشته، دلیل دیگری هم می طلبید، نکته ای که نمی شود نادیده اش گرفت و از کنارش سرسری گذشت و آن اینکه او برای کلمه، تقدسی دیوانه وار قائل است، و حتی تا آنجا در اشتیاقش پیش رفته است که در نهایت به این باور منتهی شده که کلمات هم دارای زمان مصرف محدودی هستند و در نهایت پوسیده می شوند، بعضی ها سریع از بین می روند و بعضی ها هم عمر زیادی دارند. به همین دلیل دیالوگ دیروزش، تا این حد برایش ارزشمند بود. کلماتی نو شنیده بود که بوی کهنگی و نم نداشتند، یک نوع خط مورب و انفجاری که تمپوی خوبی به ترکیب بندی کلاژش بخشیده بود، طوری که از انجام عادت درونی پیش از ظهرش چشمپوشی کرد و گفتگویش را بر گوش سپردن به قطعه ای از ویوالدی که از رادیو کلارا پخش می شد، ترجیح داد.

و اما عادتهای بیرونی آنهایی هستند که او هیچگونه پایبندی اخلاقی به آنها ندارد و حتا در خیلی از موارد رعایتشان نمی کند. مثلا همین خانم همسایه اش که هر روز در ساعت 9.45 صبح می بینتش، شروع می کند به سلام و احوالپرسی، اما امروز او سعی کرد که پیشفرضهای خانم همسایه را به هم بریزد، به همین دلیل درست در ساعت 9.43 (فقط دو دقیقه فرصت داشت) به جای اینکه از در اصلی خارج شود، راه پشت خانه را برگزید که اتفاقا راه جنگلی خطرناکی هم هست. او حتا جراحت دردناکی که روی بازویش با عمق نیم سانتیمتر ایجاد شده بود را نادیده گرفت، اما خوب، نتیجه ی کنشش ارزش بیشتری داشت، اینکه همه ی پیش بینی های خانم همسایه را واژگون کرده بود، اینکه طعمه ی عادت های بیرونیش نشد، راضی کننده بود.

...

او امروز، تصمیم گرفته بود که عاشق شود، چون فکر می کرد که حداقل در یک روز بارانی توانایی انجام این کار را دارد و این هم یکی از آن موارد غیر قابل پیش بینی درونی اش بود. این تصمیم وقتی برایش جدی تر شد که در راه بازگشت به خانه، با دختری مواجه شد که پای راستش 2 سانتیمتر از پای چپش کوتاه تر بود. آه که چقدر زیبا بود این عدد. او اعتقاد داشت که در تشخیص زیبایی یک موضوع، باید به نقطه های باارزشش توجه کرد، مثلا همان اختلاف اندازه ی پاهای آن دختر، و همینطور خطوط شکسته ی بینی اش

که شاهکار زیبایی بود، یا آن خال یا شاید نشان زخمی که با فاصله ی 3 سانتی متراز زیر چانه اش وجود داشت که اگر نیم سانت کمتر بود ترکیب بندیش به هم می ریخت. دختر سرش را برگرداند و نگاهی همراه با لبخند به او افکند. او لحظه ای شک کرد که آیا آن دختر از فروشگاه بیرون آمده یا از مطب دکتری که همجوار فروشگاه بود. اگر او از مطب دکتر بیرون آمده باشد، فرضیات دیگری را هم باید در نظر گرفت، مثلا اینکه ممکن است او تا مدتی اندک، بیشتر زنده نباشد، که در این صورت اندازه گیری فاصله اش تا مرگ هم مهم بود. او پیش خود اندیشید که اگر بتوان واحد زمان را به مسافت تبدیل کرد، اندازه ای در حدود 400 کیلو متر خیلی دور از انتظار نبود، فاصله ای مثلا از بروکسل تا پاریس یا چیزی در همین حد، البته به این هم بستگی دارد که با چه وسیله ای می خواهد حرکت کند، اگر با قطار یا اتوبوس این مسیر را طی کند زودتر خواهد مرد تا اینکه با پای پیاده به پیشواز مرگ رود. اما هر چه بود زیبا به نظر می رسید با اعداد و اندازه هایی بی نظیر.

کلاژهای بعد از ظهر

امروز بعد از ظهر خانم کراولز که اتفاقا صاحب گالری هم هست، یک عکس قدیمی خانوادگی که متعلق به سال 1950 (تقریبا 55 سال پیش) است را با خود آورد تا او در فتوشاپ روتوشش کند، اما چون آن عکس خیلی زیبا بود، یک نسخه از کپی اش را برای خود برداشت تا بتواند در مورد تئوری اش، تحقیق بیشتری انجام دهد، کاری را که او "باستانشناسی اندازه ها" نامگذاری کرده است و جالب تر از همه اینکه او توانست به کشف بی نظیری در عکس برسد و آن پیدا کردن صورت فلکی جدیدی بود که او اسمش را صورت فلکی پروانه گذاشت. ( با دنبال کردن تصاویر شما هم به این نتیجه خواهید رسید.)

چیزی را که او خیلی در آن عکس دوست داشت، مسیر نگاه پسربچه ای است که به خارج کادر خیره شده، موضوعی بیرون از خودش، رها شده بیرون از تصویر، مجهولی حل نشده، هیچ چیز، هیچ چیز.

...

خواب

خواست که بخوابد، اما اندازه هایی در درونش منقلب بودند، شاید هم عاشق شده بود، عاشق صورت فلکی پروانه یا آن دختر، یا شاید هم اینکه او از بچه گی عاشق بوده. چیزی نمی دانست، فقط منقلب بود،منقلب، همین و بس.

۷/۲۷/۱۳۸۴



شماره ی یک

لحظه ای برگشت و به پشت سرش خیره شد. البته نه اینکه چیزی توجهش را به خود جلب کرده باشد،نه، فقط به این دلیل که می خواست کاری انجام دهد. او از دو دقیقه ی پیش تصمیم گرفته بود که از این به بعد تنها به چیزهای مهم زندگیش فکر کند، چون بر این باور بود که تقریبا (کاملا) همه ی 31 سال و 6 ماه و 10 روز و 10 دقیقه ی عمرش را صرف امور بیهوده نموده است. او فکر می کند که تقصیر از جانب شخص خودش نیست. چطور می توانست بیان کند؟ می دانست که در بعضی از موارد خطا از او بوده اما خوب اگر کمی انصاف داشته باشیم، او مقصر در ایجاد همه ی چاله چوله های زندگیش نیست.

لحظه ای با خود اندیشید که از همین الان می تواند چند نکته ی بنیادی را در زندگی پیشه کند.

1- فقط آنچه را باور کند که با چشمانش ببیند.

اما هر چه فکر کرد نکته های بنیادی دیگری به خاطرش نیامدند. این را هم در نظر بگیریم آن چیزی را که او

نزد خودش سنجید، چندان هم بی اهمیت نیست، یعنی اینکه ببینی و بعد باور کنی – باور کردن محض که نه،

فقط نوعی خود باوری مزمن که حداقل بتوانی زندگیت را بر روی آن بنا کنی، یک بن داشت، چه می دانم؟ یک پایه، ستونی چیزی که بشود تا حدی به آن اعتماد کرد، که بشود فکرت را روی آن سوار کنی، بحث کنی، هنرت را گسترش دهی، یا اینکه کتابهای فلسفی بخوانی یا حتی نویسنده شوی-

...

شاید ادامه داشته باشد

۷/۲۶/۱۳۸۴

"اگر آن با تمام وجود بخواهد که بیان شود، حرف به حرف، کلمه به کلمه، صفحه به صفحه، کتابی پس از کتابی دیگر، من به صورتی تدریجی شکوفا می شدم در قالب یک بشر و همه ی شخصیت هایی را که آفریدم، در اصل خودم بودم. من بر این باورم که بی حضور آنها، همانی نبودم که اکنون هستم. بدون آنها شاید زندگیم چیزی بیش از نقشماییه ای بی ارزش موفقیت آمیز نبود، همانند پیمانی که در نزد خیلی های دیگر فقظ در حد و اندازه ی پیمان باقی می ماند و نه بیش، هستی کسی که می توانست حضور داشته باشد اما در نهایت قادر به هدایتش نبود."

(بخشی از سخنرانی خوزه ساراماگو به هنگام دریافت جایزه ی نوبل)

امروز صبح شروع خوبی بود برایم. در آغاز روز ای میلی دریافت کردم از یک دوست که اثر خوبی در وجودم داشت.

داشتم به این مسئله فکر می کردم که نوع بشر از کنار خیلی چیزهای با ارزش که در کنارش حضور دارند بی تفاوت گذر می کند بی آنکه لحظه ای بیاندیشد، بی آنکه نظری بیاندازد به این هستی بی سخن، که اگر سخن می گفت می شد مثل چیزهای بی ارزش دیگر که در روز هزاران بار می بینیم و گره خورده ایم بهشان. پس بهتر است که بی سخن باشد این حضور.

۷/۲۵/۱۳۸۴

FISH AND CHIPS

اسکیس هایی دیگر


FISH AND CHIPS

اسکیس هایی برای شروع

چند روز است که ذهنم را متمرکز کرده ام بر روی تصویر. ایده هایی هستند که هنوز فکرم را به خود مشغول کرده اند. مدتی پیش به یک شعر برخوردم از نویسنده ای هلندی که در شکل گیری این انگیزه کمک بسیار خوبی بود برایم. البته در پست های بعدی ترجمه ی این شعر را هم خواهم نوشت.

نیما نیلیان

۷/۲۴/۱۳۸۴

FISH AND CHIPS


سرآغاز

می خواست که از پایان شروع کند. مضطرب بود نگاهش. از چیزی در هراس بود. گاهی هم ناخن انگشتانش را می جوید و زیر لب چیزی می گفت. نمی توانست لرزش بی اختیار و لجباز پیکرش را متوقف کند.

- " از چیزی می ترسی؟"

اما گویی داستان تازه شروع شده بود.

۷/۲۲/۱۳۸۴










۷/۱۹/۱۳۸۴

چند روز است که آثار خانم شهبازی (هنرمند ایرانی مقیم سوئیس) به شدت توجهم را جلب کرده. به ویژه این سه تصویری که در اینجا قرار داده ام.

۷/۱۶/۱۳۸۴


شیرانا شهبازی

امروز مشغول خواندن کتاب "عکاسی به عنوان هنر معاصر" بودم که به اسم یک عکاس ایرانی برخوردم. شیرانا شهبازی که اکنون درکشور سوئیس زندگی می کند جایگاه ویژه ای در هنر عکاسی دارد. برای کسب اطلاعات بیشتر به این لینک سر بزنید.