۹/۰۸/۱۳۸۴

خاک سرد
هرچه خواستی انجام شد!
سلامی سُریده از خاکِ سرد را بانگیست،
که آی!
این خلایق ارزانی تو
اگر خراشی را
بیهوده به جانش نواختی!
...
دیگربار بگویم!
از من نبود دیروزت،
که اینچنین دربه در،
لاشه های خاک را،
کفن پوش ِ این سالیان بی ترانه ام،
بی سرود،
بی سلام،
غلتاندی به بی نشانی نامه ات!
...
بانگی برآر!
که روزم را،
از دهانم ربودی
اما
نه اکنون
نه فردا
شکایتی نخواهد بود!
می دانی چرا؟
...
!دیگر هیچ نشانی ام نیست

۹/۰۷/۱۳۸۴

!من دارم روانی می شوم! آخر این عکس به چه معناست؟



امروز یکبار دیگر به وبلاگ " یکی از پاریس " سر زدم که دیگر مدت زیادی است به روز نمی شود و جمله ای را از هدایت نقل کرده که آنرا در این صفحه قرار می دهم چون چندان بی ربط نیست. اوضاع ایران آنقدر خر تو خر شده که دیگر ناسزا گفتن به این حکومتیهای نئاندرتال مثل آب خوردن است. همین را کم داشتیم که رئیس دانشگاه تهران، یک ملایی بشود که در تمام عمر فرومایه اش، کتابهایی جز دعای شب جمعه و ندبه و خطبه ی عقد و نهج البلاغه و ... نخوانده. امان از آن روز که پیشاهنگهای فرهنگی ما کسانی باشند از تبار چاروادارها!

"گاوها ٬خوکها و جوجه ها خداحافظ! چه بهتر ! لااقل ديگر توهمي نمانده ! همه چيز مثل روز روشن است : بايد گه را مزه مزه کرد ...."


بخشي از نامه ايي از هدايت به شهيد نورايي

(سانسورالعلماء (رئیس جدید دانشگاه تهران
!همین یکی را کم داشتیم

۹/۰۵/۱۳۸۴


دانشکده ی هنرهای زیبا دیگر صدای قدمهای ممیز را نمی شنود

دلم گرفته است.هنوز باورم نمی شود که استاد ممیز دیگر بین ما نیست. ممیز یعنی پدر گرافیک ایران، ممیز یعنی دانشکده ی هنرهای زیبا، ممیز یعنی همه ی خاطرات من وبقیه ی دانشجوهای رشته گرافیک دانشکده ی هنرهای زیبا، ممیز یعنی اینکه من به خاطر او گرافیک دانشکده ی هنرهای زیبا را انتخاب کردم، ممیز یعنی...

استاد ممیز آرام و بی صدا رفت، همانطور که همیشه بود، سر کلاسش، هنوز لحن صحبتش یادم است، هنوز حتی، کلماتش را هم از یاد نبرده ام، یادم می آید که از سهراب سپهری برایمان می گفت، از شاملو،و...اینکه همیشه تاکید می کرد کلمات را درست استفاده کنیم، یادم است که همیشه می بایست سر کلاسش حاضر و آماده، توجهمان را زوم می کردیم روی مبحث نقد، یادم می آید که باید...

اما دانشکده ی هنرهای زیبای بدون ممیز را به یاد ندارم...

یادش گرامی باد.

وبلاگ " از نقطه الف به بعد " را بخوانید!

۹/۰۴/۱۳۸۴

الفبا

نمی دانم!

کلام کابوسی بود به چشمهام،

یا تلنگر الفبایی بی دلیل ،

که چنان،

و بی ترانه،

به خواب نشستم.

نمی دانم!

موازی قدمهات را به کجای این هزاره آویختی،

که حتا،

شاید ِاین سلحشور بی سلاح،

و

ناگهانی نفسهات هم،

چیزی نکاست از اتفاق ِ حضورت.

می دانم!

می دانم!

می دانم!

...

تو،

فقط بخند!

۹/۰۲/۱۳۸۴

آن طرف

آن طرف،

نه آن طرفتر!

مرگ،

سرفه اش را سایید به نیمرخت،

بی آرام،

بی،

بی تو،

و تو،

خوابیده بودی.

آن طرف،

شاید هم اینجا،

کلمه ای از تو،

پیچید به من،

که تو،

بی تو،

نه!

بیدار بودی.

۹/۰۱/۱۳۸۴

نامه ی دبير خانه ی حزب ملت ايران

" هم ميهنان!سه شنبه يکم آذر ماه۱۳۸۴

هفت سال از خاموش ساختن ناجوانمردانه ی داريوش و پروانه فروهر دو فرياد رساس مظلوميت ملت ايران می گذرد.هفت سال پر از دريغ و درد از به خون کشيده شدن آن دو عاشق ميهن وملت.............................

هم ميهنان!

وجدان بيدار ملت از پيشگاه دادگاه تاريخ وسازمان های حقوق بشر می پرسد.آيا توطئه سکوت در اين سالها ترفندی برای مشمول مرور زمان کردن و به فراموشی سپردن اين جنايات هولناک نيست؟

در شبيخون يکم آذر ماه ۱۳۷۷ آنان را از ما ربودند اما يادشان با نام ايران در دلهای مردمان خوب شهر و در فرياد آزادی همواره زنده و جاويدان است.

در آستانه ی هفتمين سال است که ما همچنان اين بيداد بزرگ را فرياد ميزنيم و دادرسی نيست که خونهای پاک شهيدانمان از داريوش و پروانه فروهر تا مختاری و پوينده و شريف و... را دادخواهی کنيم.

هنوز بر اين نقطه ايم که دادگستری برای خشکاندن ريشه های خشونت ميهن بر باد ده گامی بنيادين بر نداشته است و خشونت آفرينان در تاريکخانه های قدرت چون خفاشان در کمينند.

حزب ملت ايران در آغاز هفتمين سال شهادت عزيزانمان از يکايک ايرانيان آنان که پايبند عدالت و آزادی هستند می خواهد از تمامی خونهای پاکی که در آذر۷۷ جاری شد دادخواهی کرده و بزرگداشت آنان را که دستهای خشونت از ما ربود به نمايش اين دادخواهی بزرگ تبديل کنند.

گامهای دادپويتان استوار باد

باشد که رويای آنان آينده ی ايران باشد

دبير خانه ی حزب ملت ايران

تهران.۲۸آبان ماه ۱۳۸۴ خورشيدی

وبلاگ مهتا

۸/۳۰/۱۳۸۴

ماهی با یک الف و بی نقطه

ماهی با یک الف و بی نقطه

ماهی بی نقطه

و

یک الف،

بی هوای باد،

شعر؟

نه! یادم نبود که تو و نامت چند هجایند.





می توان پاسارگاد را نجات داد

در شهر لووان واقع در ایالت ولامس برابانت (بلژیک) ساختمانی وجود دارد که متعلق به دوره ی گوتیک است، حال شهرداری لووان برای محافظت از این بنا که آنرا متعلق به پیشینه ی فرهنگی خود می داند، حتا عبور و مرور ماشین های شخصی را هم در اطراف این بنا ممنوع اعلام کرده است که مبادا آسیبی را متوجه ی فرهنگ و تاریخ خود کند(چه برسد به سد و سدکشی و این حرفها). حالا شما مقایسه کنید قدمت این ساختمان را با پاسارگاد که بازگو کننده ی تاریخ 2500 ساله ی ماست و نظام جمهوری اسلامی به راحتی می خواهد نابودش سازد. انقلاب ما هم که چیزی جز واندالیسم را به ارمغان نیاورده است. آخر من نمی دانم که وظیفه ی سازمان میراث فرهنگی چیست؟ بهتر است نامش را به سازمان"حمایت از سد سازی اسلامی" تغییر دهند. شاید هم فکر می کنند که میراث فرهنگی فقط محدود می شود به 27 سالی که از انقلاب گذشته، انقلابی که همچون نوری چشم همه ی مردم دنیا را کور کرده است، انقلابی که فرهنگ را به زندان کشیده، ترورش کرده یا به ترک وطن مجبورش ساخته است.

دوستان! یادمان نرود که همان آقایان انقلابی در روزهای اول انقلاب، چنین کاری کردند، یادمان نرود که طالبان هم به راحتی یکی از بزرگترین مجسمه های بودا را به آرپی جی بست. دوستان! نگذاریم که فرهنگ را بیش از این لگدمال کنند. ما همه با هم به دبیرکل یونسکو ایمیل می فرستیم و اعتراض خود را بیان خواهیم کرد.

باید کاری کرد.

لینک های مربوط.

متن فارسی

لینک وبلاگ آقای معروفی و صفحه ی مربوط.

وبلاگ بیلی و من

۸/۲۷/۱۳۸۴

مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگریست

چزاره پاوزه

...

شاید! اما لحظه ای را تلف کن! چشمانت را ببند و خودت را بشکاف روبروی خودت! آتش؟ آتشی ندارم، آخر سالیان سال است که ترکش کرده ام، چی را؟ من را؟ نه، سیگار را می گویم، راستی ساعت چند است؟ ببین! هر وقت آمدی آن شعر آخرت یادت نرود که بخوانیش دوباره برایم! کدام؟ همانی که بدون عنوان بود، همانی را که همیشه پنهانش می کردی، همان روزی که من هی اصرارش کردم و تو آسوده قدم می زدی توی خوابم، همانی را می گویی که من هرگز نسروده ام؟ شاید، اما حتمن آتش هم بیاور! چشمانت را ببند وهمه ی راه را خواب زده بیا! من از آن راه می ترسم! ترسی ندارد، بی هیچ فراخوان نامم بیا، من می ترسم! ترسی ندارد، فقط روبرو را به خاطر بسپار، می آیی دنبالم؟ آخر می ترسم که راه را به خاطر تو گم کنم، ترسی ندارد، فقط چشمانت را ببند، همین.

۸/۲۳/۱۳۸۴

خودکار قرمزرنگ کریستینا

" وضعیت همیشه همینطور بوده و هست، اصلن بدتر هم شده، اه این خودکار لعنتی هم که هی جفتک می اندازد! حالم خوب نبوده، دیروز را می گویم، امروز صبح هم پدرم را دیدم، گونه اش را بوسیدم! خسته تر از پیش به نظر می رسید، فکر کنم شاید آخرین باری بود که می دیدمش، مثل اینکه خودکار دوباره خوب کار می کند، هه! آخر یک مقدار گرمش کرده ام تا شاید جوهرش بیاید بیرون! خودمانیم، چه صبح قشنگی داشتیم! اما خورشید جور دیگری می تابید، انگار از غرب آمده بود بیرون. راستش، به خودم که نمی توانم دروغ بگویم، نمی دانم اصلن! اها، این خودکار بالاخره آدم شد، بهتر می نویسد، شاید هم تقصیر خانواده ام بود، البته مدرسه را هم نباید فراموش کرد! شاید هم کوتاهی از من بود! به هر حال، هر چه بوده دیگر تمام است، تمام! چه خودکار خوبی بودی تو!"

...

جرج نشسته بود همان گوشه ی مخصوص خودش روی آخرین صندلی چند قدم مانده به دیوار انتهای کافه روبنس. لیوان لمیده ی پیش رویش، خالی بود از ودکا، توضیحی نخواست، خیره شد به من و خودش را از یاد برد، قرمزیش از دور دیده می شد، چشمانش را تاباند به سمت خیابان روبرو که در آن روز تعطیل، خالی بود از نوع بشر، لیوانی دیگر سفارش داد و یکی هم برای من البته. وزنش روی صندلی، تکیده تر به نظر می رسید، دایره ی سیاه دور چشمانش، گداخته ی سالیان پیشش بودند، توی سرمای سیبری. البته این یک داستان نبود، خودش بارها و بارها تاکید کرده بود که انگشتانش را آنجا از دست داده است. درجه دار ارتش بود، و ماموریتش در سرمای بی نهایت زیر صفر سیبری. به جای ده انگشت، فقط سه تایش یادگار آن روزگاران یخی بودند، خودش می گفت که برای گریز از سرما، همیشه نوشیدنی نود در صد الکلی می نوشیده، خوب یک جورهایی حق هم داشت بی نوا، در آن نامردی هوا، کار دیگری نمی شد انجام داد. لیوان مشروب را با دو انگشتش گرفت و گفت: " نازدروویه" و همه ی الکل تلخ را نوشید.

- " کی اتفاق افتاد؟"

- " یادم نیست."

- " یعنی هیچ چیز؟ "

- " نه! هیچ چیز! "

و قطرهی اشک سرد و بی رحمی از گوشه ی چشمش سرید و افتاد روی میز. قلبم لرزید، صدایش دور بود، داشت محو می شد توی زمستان، دستانش به شدت می لرزیدند، شکست بدن تنومندش، خمیده شد روی لیوان تمام شده اش، سکون سرد نقوش سبز رنگ روی میز، امتداد حضورش بودند، بی رنگی آن لحظه را بلعید و خاموش شد در مستی الکل.

- " خودکار اضافه داری؟ "

- " نه! "

- " مداد چی؟ "

- " نه، نه، نه! گفتم که نه! "

چشمان کریستینا درخشیدند، پیروز به نظر می رسید از اینکه خودکاری نداشت که به من بدهد، به سئوالهای امتحانی نگاهی انداختم، هه!

- " من که چیزی نخوانده ام." و با خوشحالی خندیدم. در همان لحظه استاد از کنارم رد شد.

- " می توانم کمک کنم؟"

- " نه! ممنونم، مشکلی نیست." واقعن مشکلی هم نبود، چون می شد در ذهنت به سئوالها جواب بدهی و بعد برگه را سفید بگذاری در دست استاد و در حالی که لبخند می زنی بگویی که با روش امتحان کتبی مشکل داری و اینکه همه ی جوابها را می دانی. شاید هم استاد توانست تو را درک کند. مسخره است!

- " نه، نه، نه! گفتم که خودکار ندارم!"

آسمان قصد داشت که ببارد، قبل از آن هم چند بار غریده بود در تاریکی. برای اینکه سرما بیشتر آزارم ندهد، انتهای آستینم را بی رحمانه کشیدم روی دستانم که داشتند از کبودی متورم می شدند. چاره ای نبود، باید پیاده می رفتم تا خانه، چون آخرین اتوبوس هم رفته بود. ترجیح دادم که از راه جنگلی بروم، چون می شد در آن تاریکی با سایه ات راه بروی و ترس را لمس کنی! کلمات را توی ذهنت بچرخانی و شعر بنویسی بی هیچ مدادی! گهگاهی هم دستی بکشی روی برگهای درختان که از بالای سرت رژه می روند و بخندی به صدای گامهایت! با صدای بلند بخندی به شب، یا مثلن جنگلی را تجسم کنی که تا به حال ندیده ای یا ترسی را که تا حال نترسیده ای و چشمان قرمزی را که ندیده ای و صدای گامهایی را که نمی شناسی و فکر کنی که باد هم در لابلای درختان، زوزه کشان تو را در آغوش وهمش، می بوسد.

- " چه خودکار قرمز رنگ قشنگی!"

- " آره، قشنگه."

اما حق با او بود، همه ی سئوالهایی که مثل سمباده روحش را می خراشیدند، بی جواب، به نفس کشیدن ادامه می دادند، وضعیت همیشه همینطور بوده و خواهد بود، کریستینا نتوانست جلوی بغضش را بگیرد و ناگهان زد زیر گریه. عجب موجودات عوضی هستیم ما! می آییم و می رویم بی هیچ چون و چرایی! می خوانیم خودمان را برای مرگ، بیهوده عاشق می شویم، بیهوده دیگران را می آزاریم و می کشیم، بعد آهسته و نرم و بی هیچ خودی می رویم در کام نادانی، در آغوش ساعتهای اولیه ی صبح از طرف شرق بیدار می شویم و شبانه عاشق می میریم.

- " چه اتفاقی افتاده؟"

- " دردناکه!"

- " نمی گویی چه شده؟"

- " دخترم کریستینا!"

- " خب!"

- " دیشب اوردوز شد!"

قطره ای از اشکش سرید و افتاد روی میز.

- " چه خودکار قرمز رنگ قشنگی!"

- " آره، بیا اصلن مال تو باشه این خودکار!"

- " اما من جواب سئوالها رو نمی دونم!"

- " مهم نیست!"

هوا خیلی سرد بود، باران هم می بارید.

۸/۲۲/۱۳۸۴

دومین نامه

چرایش را نپرس! چون آنقدر دلیل هست که آدم را وادار کند بنشیند یک گوشه ای و بی نیاز همه چیز، به کلیشه های زندگیش فکر کند، که خودش را پهن کند روی آرامش زمین وبه همه ی ویرگول هایی که می توانستند به ضرباهنگ آرزوهای خودکامه اش جلوه ای بدهند، بیاندیشد. نه! تو زمان را از دست نداده ای و دنبال مسخ رویاهات هم نیستی. تو فقط خودت را بنویس بی هیچ نگاهی و بی هیچ پرانتز و ویرگولی! نه! لازم نیست که عاشقانه هایت را ویرایش کنی! می دانی چرا؟ آخر زمان بی عقربه هایت را پنهان کرده ای پشت کابوسهای من. ترانه را قاپیدی برای خودت و تنها خواهش مرگ را به جای گذاشتی برایم. بیخود نیست که آخر داستانهایت همه ی قهرمانان هلاک می شوند، بیخود نیست که اسطوره ام را ربودی و بی حواس هر چه حواشی ، زمین را فقط برای خودت پرچین بستی. لابد گندمهایش هم فقط مال توست؟ چه می شود گفت وقتی که نمی بینی ای آسمان ابری ام؟ بر خدا چه گذشت که تو شدی دوزخ مطلق؟ نه! تو کلماتت را خوب می شناسی! بی هیچ تزلزلی، بی هیچ اشاره ای به وهم سیاه هفت خوان شاهنامه. آخر چه گذشت بر این همه باد؟ اینهمه گرگ و میش بی سحر؟ نه! باید بپذیریم که تو زمان را از دست نداده ای. چرایش را نپرس! می دانم که سردت است، می دانم که ویرگولها را فراموش کرده ای، می دانم... بیا لحظه ای آرام باش! بیا لحظه ای همه چیز را مرور کن! می دانی چرا؟ آخر قلمت را پیش من جا گذاشته ای.

۸/۲۱/۱۳۸۴

Little By Little-OASIS














We the people fight for our existence
We don't claim to be perfect
But we're free
We dream our dreams alone
With no resistance
Fading like the stars we wish to be

You know I didn't mean
What I just said
But my God woke up
On the wrong side of his bed
And it just don't matter now

Cos little by little
We gave you everything
You ever dreamed of
Little by little
The wheels of your life
Have slowly fallen off
Little by little
You have to give it all in all your life
And all the time I just ask myself why
You're really here

True perfection has to be imperfect
I know that that sounds foolish but it's true
The day has come
And now you'll have to accept
The life inside your head we give to you

You know I didn't mean
What I just said
But my God woke up
On the wrong side of his bed
And it just don't matter now

Cos little by little
We gave you everything
You ever dreamed of
Little by little
The wheels of your life
Have slowly fallen off
Little by little
You have to give it all in all your life
And all the time I just ask myself why
You're really here
Hey

Little by little
We gave you everything
You ever dreamed of
Little by little
The wheels of your life
Have slowly fallen off
Little by little
You had to give it all in all your life
And all the time I just ask myself why
You're really here
Why am I really here?
Why am I really here?

ایگناسیو و ترزا

امروز لینکهای وبلاگم را مرور می کردم، آنهایی که هستند و آنانی که خودشان رفتند یا مجبورشان کردند که بروند. در این میان جای دو وبلاگ نویس کاملن خالیست. دو دوست دیرین را می گویم. وبلاگهای "ایگناسیو" و " ترزا". هزار و هشتصد و هفت بار صدایشان کردم اما جوابی نیامد.

جایتان واقعن خالیست رفقای دیرین! بیشتر از آنچه که فکر می کنید!

البته ایگناسیو اینرا خوب می داند.

یک خبر تاسف انگیز

اینها به خودشان هم رحم نمی کنند

مصطفی عقاد کارگردان فيلم های "وحی: داستان اسلام" و "شير صحرا" که در ايران به ترتيب با عناوين "محمد رسول الله" و "عمر مختار" به نمايش در آمده اند، در پی جراحات ناشی از بمب گذاری در اردن، جان سپرد؛ حداقل 56 نفر در اين بمب گذاری ها جان باختند.

ادامه ی خبر...

اصلن فراموشش کن!

این عکس را ببین، زیباست!

به اندازه ی کافی سرد و واقعی هست که تا مغز استخوانت را بلرزاند.


نامه

فکر کن که نیستی! اصلن بگذر از آن همه مشقتی که هدر دادی بیهوده، که آخرش چه؟ این سخن من نبوده و نیست که بروی آن گوشه و از روی ناچاری بخندی و بخندی، چون نه از رندی زمانه چیزی کم می شود، نه از بی سرانجامی این شبهای بی شعر و سرود. فکر کن که فکر نکرده ای اصلن! که آخرش چنگالت را فرو کنی در اندازه های امروز پرپیچ و خمت؟ گیرم که معمای حل شده ات را دیگر چاره ای یافتی! که عشوه بفروشی به این دنیای از تو طنازتر؟ هه! نه جانم! کسی نه از سخن تو ده فرمانی خواهد نوشت بر این جماعت بی رویا و نه پشیز نوری را به بیراهی راهت خواهند سپرد. بگذر عزیز! هفت سنگ هفت سالگی را زمانی به یاد بیار که فراموشش کرده باشی! بزرگان می گویند شگون ندارد که سرت را بگیری بالا و پرواز خفاشان را بشماری! هراست می دهند از این بالهایی که داری و پروازی که نمی دانی! راستش سنت این جماعت همین بوده و هست. بگذر از این تیره گی دغل! گیرم که کسی نتواند بخواندت، خوب آخرش؟ من که می شناسمت ای ناگزیر! تمنایت را برای خودت نگه دار. می دانم که غرق شده ای در آن تشنگی بی پروای سرزمینت، خوب می دانم گوشه گوشه ی بازیهایت را! باز هم می گویم، بگذر عزیز! اصلن فکر کن که نیستی! فراموشش کن ای مکافات سالیان دورم! بگذر!

۸/۲۰/۱۳۸۴

سن بندیکتوس

هوای بارانی شانه هایم را لمس می کرد، می شد خاکستری هوا را پکی زد مثل همه ی سیگارهایی که بیهوده روشنشان کردم و بی هیچ درخششی خاموش شدند. همان نیمکت همیشگی را می گویم! همانی که کز کرده بود گوشه ی مزرعه، همان جایی که بی خود خودش، تنهاییت را مثل انعکاس آینه پرت می کرد توی چشمانت، همان نیمکتی که روبروش، زمین صاف بی رمق بود با آن مجسمه ی حضرت مریم آویخته از درخت، که هر از گاهی، تلنگری می زد به روح ناآرامت. باد هم می وزید در آن خیسی نگران پاییزی، که اگر لحظه ای، چه می دانم، از روی بی گناهی، هر چند هم کوتاه، لبخندت را می سپردی به تک تک کلماتی که می شناختی و بی هیچ گله ای، مصلوبشان می کردی. رک و راست بگویم، من همه ی شعرهایت را از برم عزیز!

...

اگر بخواهيد
تن رها می کنم
همانند آسمان
رنگ در رنگ
اگر می خواهيد
حتی از نرم نرمتر می شوم
مرد
نه
ابری شلوارپوش می شوم

...

اتاق نشیمن ولادیمیر مایاکوفسکی

۸/۱۹/۱۳۸۴

بروکسل هم دیشب در آتش سوخت

دیشب و در ادامه ی ناآرامی های اخیر فرانسه، بروکسل هم شاهد به آتش کشیده شدن 10 خودرو بوده است که در جریان این حوادث، پلیس بروکسل 9 جوان را بازداشت نمود. به غیر از بروکسل،در شهرهای آنتورپن و بروژ هم چند خودرو در آتش سوختند.

لازم به ذکر می باشد که شهر آنتورپن بعد از بروکسل بزرگترین شهر بلژیک است که پذیرای بیشترین مهاجران خارجی است. (مهاجران عرب-ترک- آلبانی-روسیه) این شهر بندری که در شمال بلژیک و در همسایگی هلند قرار گرفته از لحاظ آمار خلافکاریهای اجتماعی هم در صدر قرار دارد که مرکز فعالیت مافیاهای روسی و آلبانیایی است. ضمنن حزب ولامس بلوک (راستی های افراطی) در این شهر از قدرت زیادی برخوردار است.

سارکوزی حکم اخراج شورشیان را صادر کرد

پاریس- همه ی خارجیهای شرکت کننده در ناآرامی های فرانسه،بدون هیچگونه تاخیر، به کشور زادگاهشان بازگردانده خواهند شد. نیکلاس سارکوزی همچنین متذکر شد که همه ی نیروهای منطقه ای موظف به اجرای حکم صادر شده می باشند. این در حالی است که کشور فرانسه، سه شنبه شب ناآرامی را پشت سر گذاشت.

خلاصه ای از خبر منعکس شده در روزنامه ی "مترو" چاپ بلژیک

میشل فوکو

من می خواهم کتابهایم همچون کیف ابزاری باشند که هر کسی بتواند در آنها وسیله ای را جستجو کند که در محدوده ی شخصیش، کاربردی است... من می خواهم کتابهایم، ساختار منظمی باشند که برای یک دانشجو،یک بازرس، یک قاضی، و یک عصیانگر، مفید واقع شوند.من برای شنونده نمی نویسم، نوشته هایم شایسته ی کسانی است که از آنها استفاده می کنند نه برای آنانی که فقط خواننده اند.




Egon Schiele

من گمان نمی کنم کسی وجود داشته باشد که پدر بزرگوارم را با آن اندوه بزرگش به یاد آورد. من می دانم که کسی نمی تواند درک کند چرا من، همیشه به جاهایی می روم که پدرم عادتش برآن بود که آنجاها باشد، جایی که من درد را می فهمم... من به ابدیت آفریده ها ایمان دارم... چرا من همیشه از مقبره ها و چیزهایی شبیه آن نقاشی می کشم؟ چون که آنها همچنان به زندگیشان در درونم ادامه می دهند.

۸/۱۷/۱۳۸۴

پلیس بروکسل ناآرامی ها را خنثی کرد

بروکسل- پلیس بروکسل میدی (بروکسل جنوبی که بیشتر ساکنانش را مهاجران مراکشی و ترک تشکیل می دهند) و بخش های سن ژیل، اندرلشت، خود را برای پیش گیری از هرگونه نا آرامی (تحت تاثیر درگیری های فرانسه) آماده نموده اند. ژاک سیمون، رئیس دانشکده ی پلیس و همچنین شهردار اندرلشت اشاره کرد که هدف ما این است که هرگونه هیجان و ناآرامی را خیلی سریع در محل واقعه، شناسایی و خنثی کنیم.

او در ادامه ی صحبتش گفت: "اما ما نباید از این اتفاقات فاجعه بسازیم."

لازم به ذکر است که بروکسل هم در ادامه ی ناآرامی های فرانسه، شاهد به آتش کشیده شدن چند خودرو بود.

روزنامه ی مترو

۸/۱۶/۱۳۸۴

ایران خواستار از سرگیری مذاکرات، پیرامون بحران هسته ای...

تهران- ایران از کشورهای فرانسه، انگلیس، آلمان خواسته است که مذاکرات پیرامون بحران هسته ای را ادامه دهند.

این درخواست درست در زمانی مطرح شده که دولت ایران پروسه ی غنی سازی اورانیوم را از سر گرفته است.

علی لاریجانی، طی ارسال نامه ای به وزرای خارجه ی سه کشور اروپایی، خواهان از سرگیری بحث و گفتگوی منطقی در مورد پرونده ی هسته ای ایران است. دیپلماتهای اروپایی هم در پاسخ به این درخواست،

شروع مذاکرات را منوط به پاپان دادن غنی سازی اورانیوم از جانب دولت ایران دانسته اند.

به نقل از روزنامه ی "مترو" چاپ بلژیک

۸/۱۲/۱۳۸۴


تئو وان گوگ

دیروز، 2 نوامبر 2005 برابر بود با سالروز کشته شدن تئو وان گوگ توسط افراطگرایی مسلمان. دیشب که مشغول تماشای میزگردی که به همین مناسبت از شبکه ی هلندی زبان پخش می شد بودم، با تمام وجود حضور فاشیسم را نزدیک خودمان، لمس کردم. نگاهی به اطراف بیاندازیم دوستان! روح مطلق گرایی بی اندیشه را می شود دید. لازم نیست که خیلی دور شویم! نگاه کنیم به جامعه ی ایران. خود را نقد کنیم پیش از اینکه دیگران را به باد تمسخر بگیریم. به یاد حرفهای احمدی نژاد افتادم که خواهان حذف اسرائیل از نقشه ی جهان است، به ناخوداگاهی جمعی ایران فکر می کردم که تشنه ی آشوب شده است. نگران کننده است دوستان!

اکنون و در این زمانه که دنیا جنگهای اول و دوم جهانی را پشت سر گذاشته و به سمت صلح پیش می رود، به میان آوردن مباحثی چون خشونت و خونریزی، معنایی جز حضور فاشیسم ندارد.

یکبار برنامه ای از تلویزیون پخش شد که یکی از حضار، حرف خوبی زد. او گفت: " ما نمی گوییم که مسلمان ها همه تروریست هستند، فقط سئوال اینجاست که چرا بیشتر تروریست ها مسلمانند."

۸/۱۰/۱۳۸۴

Paris

پاریس

این شعر تنها برای توست مادِلِن

این یکی از نخستین شعرهای کام خواهانه ی ماست

این نخستین شعر ِ پنهانی است اوه نازنین ترین

روز زیباست و جنگ زیباست گرچه تو از آن خواهی مُرد

گیوم آپولینر

به مدت دو روز نبودم، رفته بودم پاریس برای دیدار از نمایشگاه آثار هنرمندان جنبش دادائیسم که در مرکز ژرژ پمپیدو آغاز شده است. دیدن پاریس بعد از گذشت تقریبن چهار سال، برایم جالب بود به ویژه اینکه همراهان من هم آدمهای فوق العاده ای بودند. پیتر (معلم من) و همسرش اینگرید. البته دو روز، زمانی کافی برای کشف همه ی زیبایی های پاریس نیست.

1-کاتدرال نتر دام یکی از زیباترین بناهایی است که نظیرش را نمی توان یافت. این ساختمان از بهترین نمونه های سبک گوتیک است که در قلب پاریس می درخشد. اگر مسیرتان از پاریش گذشت، نتردام را هرگز فراموش نکنید.

2-مرکز ژرژپمپیدو هم را نمی توان نادیده گرفت.

3-پرلاشز را هم به خاطر صادق هدایت، غلامحسین ساعدی، دلاکروا، آپولینر، مارسل پروست و ... حتمن ببینید.

Centre Pompidou- Paris