۴/۰۹/۱۳۸۴

Déjà-vu




















HERENT-BELGIUM















LEUVEN-BELGIUM

۴/۰۶/۱۳۸۴


بهشت در 3 سکانس آبسورد

سکانس 1

روز- خارجی

تاکسی به مقصد چهارراه ولیعصر پیش می رود، آنطرفتر تعدادی از دانشجویان دختر تجمع کرده اند و شعار سر

می دهند(البته اینرا خوب می دانند که کسی پاسخگویشان نیست.) در داخل ماشین پشت سر راننده، مردی بی نام

نشسته است و همانطور که سرش به اندازه ی 180 درجه چرخیده، خانمهای معترض را ورانداز می کند و

تسبیح الله نشانش را دور انگشتش تاب می دهد.

مرد بی نام: آخه خدا وکیلی، شوهراشون چطور اجازه می دن زناشون بیان بیرون جلوی نامحرم جیغ بکشن؟

آخرالزمان شده، این مهدی ما کی میاد بالاخره؟

زن با روسری سیاه: آره به خدا، همینه که مملکت فاسد شده.

راننده: داداش! میشه 300 تا، خدا بده برکت.

نتیجه گیری:

1- خدا وکالت خوانده است، چون همیشه مردم بهشت می گویند، خداوکیلی.

2- در بهشت، اگر کسی اعتراضی داشته باشد و با گروهی دست به تجمع بزند، با القابی مثل دانشجو، روسپی،

دزد، اراذل و اوباش و چاقوکش، خوانده می شود، چون در بهشت همه چیز خوب است و کسی مشکلی ندارد.

3- در بهشت، همه ی دخترها شوهر دارند، چون اصولا، در فرهنگ لغت بهشتی، ترکیب دختر مجرد-

ضعیفۀ المجرد- وجود ندارد.(البته بنا به احادیث باقی مانده از شیخ ابو جع جع از اندیشمندان علم تفسیر،

ضعیفۀ المجرد ، چنین تفسیر شده است.

ضعیفۀ: هر چیز ضعیف-مورچه-سوسک-مرغ-زن که متضاد است با اسب بخار، به معنای: هر چیز قوی-تراکتور-

راننده-شعبون بی مخ-رهبرانقلاب - رئیس جمهور-رجل-مرد.

کلمه المجرد از تجرید مشتق شده است، که در این مورد، ت تخریبی، بنا به قرینه ی معنوی، حذف، و جایش را به

م منقول داده است که تجرید همانا، انتزاعی، معنا می دهد. لهذا، ضعیفۀ المجرد-دختر مجرد- مربوط به عالم خیال

است پس دردنیای لمسیات وجود ندارد.)

سکانس 2

روز- خارجی

تاکسی در اتوبان شهید آخوندک به پیش نمی رود، چون ترافیک وحشتناکی حکمفرماست. مرد بی نام، صندلی جلو

را اشغال کرده است، راننده عصبی است، زن با روسری سیاه، روی صندلی عقب نشسته، خود را باد می زند.

مرد بی نام: سیگار می کشی؟

راننده: روزه ام.

مرد بی نام: نوار بذار پس!

راننده: داداش! شب ضربت امامه، معصیت داره، من همیشه تریاکمو می کشم اما این شبا نه، معصیت داره،

من این روزا فقط با ماقوت افطار می کنم.

مرد بی نام: داداش پیاده می شم اینجا!

راننده: 300 تومن می شه!

مرد بی نام از ماشین پیاده شده پا به فرار می گذارد.

راننده: هی یابوی ... ! واستا الان پولت می کنم!

چاقویش را در آورده، به دنبال مرد بی نام می دود، صدای زد و خورد و فحش خواهر و مادر شنیده می شود.

زن، لبش را با ماتیکش، قرمز قرمز کرده، به باد زدن خود ادامه می دهد.

نتیجه گیری:

1- در بهشت، هر نوع عملی آزاد است، به غیر از روزهای مقدس که معصیت دارد.

2- ماقوت، یکی از غذاهای اصلی بهشت است.

3- به غیر از ایام ضربت خوردن امام، در باقیمانده سال، مردم بهشت، مشغول ضربه زدن به یکدیگر هستند.

سکانس 3

شب- داخلی

راننده بعد از فعالیت زیاد به خانه اش بازگشته، مشغول چای نوشیدن است. زنی با روسری سیاه، مشغول

آماده کردن ماقوت است. تلویزیون بر روی شبکه خبری " الحیات الابدیه " تنظیم شده است. گوینده، خبر

کشته شدن " ونسان ون گوگ " را اعلام می کند.

گوینده: طبق خبرهای رسیده، امروز یکی دیگر از کفار، به دست برادری از اهالی بهشت، ابتدا بوسیله ی

گلوله و بعد با ضربات چاقو به درک واصل شد.

راننده: حقشه، ای والله، اما کاش با تیزی یه خط هم مینداخت.

زن با روسری سیاه: آره به خدا، برای همینه که مملکت فاسد شده.

تلویزیون، سخنرانی مرد بی نام را پخش می کند.

مرد بی نام: تا وقتی که اجنبیها از اسلام ستیزی و استکباردست بر ندارند، ما همچنان مبارزه می کنیم،

مردم ما، خودشان آینده ی خودشان را تعیین می کنند.

نتیجه گیری:

1- در بهشت، همیشه، هابیل، قابیل را به درک واصل می کند.

2- مردم بهشت، تصمیم هم می گیرند!!!

3- اما کسی نفهمید که در روز اول، اسلام ستیزی اجنبی وجود داشت یا انسان ستیزی اسلامی؟

شما چه فکر می کنید؟

۴/۰۵/۱۳۸۴

من باز می گردم

به خاطر بالهایم.

آه، اجازه ام ده که بازگردم!

لورکا

HERENT

۴/۰۴/۱۳۸۴


یادمانی از فدریکو گارسیا لورکا

من توفان آنشب را خوب به یاد دارم. ما دو نفر، قدم زنان از " والدروبیو" به سمت " فوئنته واکوئروس" پیش

می رفتیم که ناگاه، حتی بی آنکه گمانش کنیم، توفان به زمین غرید. در میانه ی راه بین دو روستا همچنان که قدم زنان از میان سپیدارهایی که مرزهای " کوبیلاس" را به ما می نمایاند،می گذشتیم، روز جایش را به شب سپرد.

مزارع به صحرا گراییدند و سکوت، حاکم شد.

لحظه ای باران شدت گرفت و باد، ضربه زدن به درختان را آغاز کرد. بعد از آن، ناگهان، خشکی بود و غرش

هراسناک تندر. اسبی بی زین، از روبرویمان گذشت. سپس غرشی دیگر از دوردست و رایحه ی آسمان به سمتمان شتافتند.

فدریکو با صورتی رنگ پریده نزدیکم شد و گفت که گونه اش برافروخته شده.

او ادعا می کرد که پاره جرقه ای از تندر لمسش نموده، کورمال کورمال، بر او تابیده است.

به سمت خود کشاندمش، به گونه اش خیره شدم، آرامش کردم و بعد، به سکوت بازگشتیم.

برگردان از کتاب:
LORCA
A DREAM OF LIFE
by
LESLIE STAINTON
نیما نیلیان



بسم رب الشهدا و الصدیقین
ملت شهید پرور و گل سرسبد هر چه هوش و درایت دنیوی واخروی بار دیگر با انتخابی
بی نظیر به تاریخ ایران بزرگ گند زد
آری هنر نزد ایرانیان است و بس



۳/۲۷/۱۳۸۴




GREEN DAYترجمه ئ ترانه ای از گروه

HOLIDAY


به باران گوش بسپار!

که در کارزار طاعون زده ئ خیر و شر، سقوط

میکند.

چه شرم آور است!

کسانی که بدون هیچگونه نامی می میرند.


اینجا آوایی است، که از روزنه ئ در،

سرودی روحانی را،

ایمان و نکبت تمنا می کند.

یک درخواست

گروهان ، جنگ امرور را از دست داد



من از رویا م گدایی می کنم

و

از همه ئ دروغهای پوشالی متفاوت خواهم بود

این نقشی از باقیمانده ئ زندگیم است، در روزی مقدس.



اینجا طبلی است زوزه کشان، رها از دایره ئ زمان

معترضی دیگر، خط قرمز را عبور می کند.

خط قرمز، پول آنجاست، در دیگر سو.



آیا می توانم آمینی دیگر بر زبان برانم؟ - آمین

اینجا کفنی است که تحقیر آدمیان را حلقه زده است

پوزه بند و کیسه ای پلاستیکی بر روی مقبره آرمیده اند.



"نماینده ئ کالیفرنیا، اجازه ئ نطق پیش از شروع مجلس را داراست"



رئیس جمهور یاوه گو را محاکمه کن!

بمبهای رها شده برای تنبیه توست!

برج ایفل را بکوب

و

حکومت را به سلابه بکش!

بنگ بنگ، مرد شیشه ای را هدف گرفته

و

پیروزی از ورای آتش، خریداران گناهکار را زبانه می کشد.

آن راهی نیست که برایم معنایی باشد.

خدا! متشکرم،

تفتیشمان کن! که در روزی مقدس چه کار می کنیم.



من از رویا م گدایی می کنم

و

از همه ئ دروغهای پوشالی متفاوت خواهم بود

من از رویا م گدایی می کنم

و

از همه ئ دروغهای پوشالی متفاوت خواهم بود

این زندگی ماست در روزی مقدس.



توضیح: همه میدانیم که HOLIDAY به معنای روز تعطیل است ، اما در این مورد به منظور هماهنگی با ساختار معنایی متن،
لازم دیدم که از ترکیب "روز مقدس" استفاده کنم.
نیما نیلیان




۳/۲۶/۱۳۸۴

پارانویای سعید و قصه های عامه پسند در ساعت 13

"پدرسگ! باز شلوارتو خیس کردی؟!"

این اولین باری بود که سعید مونولوگهای نقش مادرش را هم بیان می کرد، او همیشه فقط رل خودش را داشت، اما اینبار استثنا بود.

از خواب پرید و راست و مستقیم روی راحتی نشست و با چشمهای از حدقه دارآمده و بی رمقش به ما خیره شد،

ما هم خنده هایمان را مثل یک شیش نخودی تلخ، بلعیدیم.

ویتگنشتاین می گفت بعضی از آدمها با صدای بلند فکر می کنند، اما سعید، دوست ما، از این هم فراتر رفته بود، او حتی با صدای بلند خواب می دید.

ما (من و دوستانم) همه اطلاعاتمان در مورد سعید را از طریق خوابهایش به دست آورده ایم.

سعید وقتی بیدار بود حرفی نمی زد، همیشه ساکت بود، اما همینکه به خواب می رفت، ما ، در گوشه ای می نشستیم و به قصه های عامه پسند سعید گوش می دادیم. یکی نوشابه می خرید، یکی پاکتی سیگار و 200 گرم تخمه می آورد، یکی دیگر هم ماکارونی می پخت.

خلاصه اینکه سعید نقش یک رادیو ترانزیستوری تک موج را برایمان بازی می کرد، سرگرمی هر شب ما این بود که سعید بیجاره به جای ما زجر بکشد و ما عقده های تاریخیمان را در رویای او خفه کنیم.

داستانهایش را دوست داشتیم، واقعی بودند، سعید از میتولوژی اطلاع زیادی نداشت، اما متدهای تحلیلی میرچا الیاده و استراوس در مورد اسطوره هایش صدق می کردند.

"غلط کردم، گه خوردم."

یک بار چنان تحت تاثیر کتاب در خیابان مینتولاسا قرار گرفته بود که با یک اسپری رنگی اسم خیابان نزدیک خانه اش را از شهید مولایی به مینتولاسا تغییر داده بود، بیجاره سعید، بازداشت شد، بعد از آن ماجرا هم دیگر قادر به حرف زدن نبود، لالش کرده بودند.

می شد خوابهایش را تجزیه و تحلیل کرد، گویا سعید با زندگی کردن در رویاهایش، خود درمانی می کرد، به نقطه صفر می رسید، تاریخ برایش تکرار می شد.

قصه های عامه پسند سعید همانند نمایش کابوکی حال و هوای شبیه داشتند، البته بعضی اوقات در جزئیات تغییراتی رخ می داد، اما ساختار دست نخورده باقی می ماند، پرسوناژهایش را دوست داشتیم، چون نه از آخیلوس خبری بود که یک تنه تروا را بلرزاند، نه از آپولون و امام زمان و عیسی که در حسرت ظهورشان و به امید گرهگشایی ساده لوحانه ی داستان، زیر پایمان کاکتوس سبز شود، کاراکترهایش واقعی بودند، می شد لمسشان کرد، بوسیدشان، ازشان متنفر شد.

آدمهای سعید همگی مریض بودند، یکی از شیزوفرنی حاد رنج می برد یکی از عقده ادیپ، یکی هم مخفیانه...

تا آنجایی که ما می دانیم، داستانهای سعید چهار بازیگر ثابت داشتند.

1-مادرش که همیشه می گفت: "پدرسگ! باز شلوارتو خیس کردی؟!"(ما تنها چیزی که از پدر سعید می دانیم این است که عباس آقا کشته شده بود، البته سعید در مرگ پدرش چندان هم بی تقصیر نبود، این را همیشه مادرش به او می گفت، چون سعید صبح همان روز لعنتی با اصرار زیاد از پدرش خواسته بود که برایش نان بربری و 200 گرم پنیر تبریز بخرد. پدر هم به خاطر عشق به پسر و در عین ناباوری مادر از خانه خارج شد اما هیجگاه باز نگشت. گفته شده که جسد خونی عباس آقا در نزدیکی مسجد صاحب الزمان پیدا شده بود، پدر سعید را سگهای ولگرد محله کشته بودند، اما برای اینکه قضیه به یک بحران ملی تبدیل نشود، پزشک قانونی اعلام کرده بود که عباس آقا بر اثر بیماری سفلیس جان باخته است.)

2-حاج آقا مظفری رئیس ستاد عقیدتی سیاسی پادگان که عاشق سعید شده بود.(من قادر به سانسور واقعیت نیستم، گویا حاج آقا مظفری بارها تلاش کرده بود که دل سعید را به دست بیاورد، اما چون هیجوت قادر به این کار نشد برای سعید پاپوش درست کرد و او را به زندان انفرادی انداخت، جرم سعید این بود که نمی دانست هنگام ورود به مستراح کدام پایش را باید اول جلو بگذارد. در ضمن حاج آقا مظفری حافظ قرآن بود و یک ماشین پراید سفید با شماره تهران الف داشت.)

3-جواد، هم خدمتی سعید که همیشه در آخر داستان نوک لوله تفنگ ژ-س را زیر گلویش می گذاشت و با شلیک یک گلوله خودکشی می کرد چون نامزد او در آخرین نامه اش نوشته بود که دیگر جواد را دوست ندارد و با یک بازاری حجره دار ازدواج کرده است.لازم به ذکر است که این آقای حجره دار از دوستان صمیمی حاج آقا مظفری به شمار می آمد که همیشه بساط سیخ و سنگشان به راه بود.

4-رویا، که همیشه در ساعت 13 روبروی همان آبمیوه فروشی کنج میدان سپاه به انتظار سعید می ایستاد تا با هم شیر موز بنوشند، اما جالب اینجاست که هیچگاه سعید سر قرار حاضر نمی شد، حتی خودش هم دلیلش را نمی دانست.

"پدرسگ! باز شلوارتو خیس کردی؟!"

بعد از آن ماجرا دیگر هیچ خبری از سعید به دست نیاوردیم، بعضی ها می گفتند که جسد سعید در اتوبان تهران-کرج پیدا شده است، بعضی ها هم خبر دادند که سعید همانند پدرش براثر سفلیس مرده است، اما هر چه بود، سعید دیگر خواب نمی دید، تاریخ برایش تکرار نمی شد ، فقط ما مانده بودیم با یک دنیا سوال.

بر سر رویا هم نمی دانیم جه گذشت، شاید هنوز در میدان سپاه ایستاده بود، بعضی از روایات هم حاکی از آن است که رویا پس از انتظار زیاد ، سوار یک ماشین پراید سفید با شماره تهران الف شده و غیبش زده بود.

هفت سنگ

بیا چشمانت را، شعری بسرایم

نه!

لحظه ای درنگ کن!

می خواهم انگشتانت را بشمارم.

تا 9

و بعد مثل همیشه،

گمشده ای در کف دستانت،

غربت همان هفت سنگ انتهای کوچه ات را بغض می کند.

تو رفته بودی

نه!

لحظه ای درنگ کن!

برخاسته بودی که دیو سیاه سرزمینت را،

به افسانه ی من و همان داستانهای خواب و مادربزرگ بدل کنی.

آمده بودی

نه!

اما اینبار درنگ نکردی.
چه شرم آور!!!

تییتر خبری یکی از پرتیراژترین روزنامه های بلژیک
16 June 2005

زنان ایرانی در خیابان به خاطر آیت الله


.