۱۰/۰۸/۱۳۸۵

Ju-on: The Grudge


Ju-on: The Grudge
عصر رفتم و فیلم Ju-on: The Grudge را از ویدئوتِک قرض گرفتم که ببینم. (البته قبلن دیده بودمش - محصول سال 2003)

آخر من را چه به فیلم ترسناک؟ الان هم ساعت 2 صبح است و من در تاریکی دارم می نویسم،(فکر کنم تا صبح نمی توانم بخوابم) البته همش به دور و برم نگاه می کنم از ترس. بد نیست شما هم این فیلم را ببینید!

البته اینرا هم اضافه کنم که فیلم خوش ساختی است و اصلن در ژانر فیلم ترسناک ابلهاته ی هالیودی قرار ندارد!

راستش سکوت این فیلم دیوانه کننده است، پرسوناژها به ندرت حرف می زنند، دیالوگ زیادی برقرار نمی شود بین کاراکترهای فیلم. ردپای فرهنگ ژاپنی کاملن در این فیلم برجسته است.

حال که من اینقدر ترسیده ام این کار PORTISHEAD را گوش کنید!

۱۰/۰۵/۱۳۸۵

SNOW PATROL

Snow Patrol
Chasing Cars


DRINKING ALONE BY MOONLIGHT


LI PO
جامی شراب، زیر درختانی جوان
تنها می نوشم، به سلامتی ِ دوستانی که در حوالی ام نیستند
...

۱۰/۰۴/۱۳۸۵

کریسمس

دوستان کریسمس است!
کریسمس را به مسیحیان و غیر مسیحیان تبریک می گویم.
چه قشنگ است کریسمس!

۱۰/۰۲/۱۳۸۵

بازی یلدایی

نقطه الف، هم دانشکده اي سابقم، من را هم به بازي گرفته :) بسيار خوب، من که اطلاع زيادي از اين بازي يلدايي ندارم اما با مراجعه کردن به چند وبلاگ، چيزهايي دستگيرم شده.
1- پيش از آغاز: نيما نيليان هستم، بعضي از دوستانم نِمو مي خوانندم، در بچه گي هميشه گوشه گير بودم، اصلن صدايم در نمي آمد و همين باعث نگراني همه بود، حرف نمي زدم و فقط تنها چيزي که برايم ارزش داشت مداد رنگيهايم بودند که با آنها نقاشي بکشم. يادم است که پدرم کلي از کتابهاي بهرنگي و درويشيان را برايم مي خريد، آنها با من بودند، کلماتشان توي گوشم است هنوز، حتي يادم مي آيد که مانيفست کمونيست که يک نسخه ي تصوير سازي شده بود هم داشتم ( فکر کنيد همچين بچه اي چه از آب در مي آيد)، کارل مارکس طراحي شده، و چيزهايي که اصلن سر در نمي آوردم! کتابهای کميک استريپ زياد داشتم، همه ي دلخوشي ام همانها بودند، زندگي مي کردم درشان.
2- کودکي آنارشيستي يا آنارشيسم کودکي ام: يادم است که در دبستان فراري بودم از کلاس ( با وجودي که هميشه شاگرد ممتاز بودم) هميشه سعي مي کردم که جوري با جيغ و داد فرار کنم از کلاس، همه از من شاکي بودند، اصلا بند نبودم به صندلي، اگر لحظه اي رهايم مي کردند، از در و ديوار و پنجره راهي مي يافتم که پرواز کنم و بروم بيرون ( خوب چه کنم؟ آرامم نبود) شايد هنوز اثر پنجه هايم را روي در و ديوار کلاسم پيدا کنيد. تنها خاطره ي شگفت انگيزم، خانممعلمم بود ( البته معلم يک کلاس ديگر بود)، خانم مدهوش (بر اثر بيماري در گذشت)، که آنقدر مهربان بود طوريکه هيچگاه از ذهنم نخواهد رفت، يادم است روزي که نزديک بود بر اثر گريستن زياد در خودم غرق شوم ناگهان سر رسيد و کادويي برايم آورد، يک دستگاه که با فشار دادن کليدي، کارتوني درش پخش مي شد، همانجا بود که عاشق انيميشن شدم، کلاس اول دبستان بودم، با ديدن آن تصاوير متحرک ناگهان اشکم خشکيد، آرام شدم، خفه شدم اصلن و نيشم تا بنا گوش باز شد. ( حالا هم مي بينيد که تمام زندگي ام انيميشن است).
3- دوران کتک خوري: در دوران راهنمايي که هميشه کتک خوردم، مخصوصا از دست دبير ديني ام که يک آخوند ابله هم بود از قضا. دوران دبيرستان هم که هميشه کميته بازداشتم مي کرد، هاها، البته بهترين خاطره ام از آن دوره، اولين بار عاشق شدنم است، تصور کنيد که يک آدم بي دست و پايي مثل من عاشق بشود! همان دوره بود که عضو انجمن سينماي جوان شدم، سوم دبيرستان بودم، سال 67 ( من رشته ام تجربي بود اما حالم از رشته ام به هم مي خورد). آنجا شروع کردم به ساختن انيميشن، تصميميم را گرفتم! بايد هنر مي خواندم.
4- دانشکده هنرهاي زيبا: يک سال مثل تراکتور درس خواندم، و فقط دانشکده ي هنرهاي زيبا مد نظرم بود، هدفم بود، جايي که روزي روزگاري، سپهري و کيارستمي و مميز ( باورم نمي شد که روزي مميز استادم شود) و... درس خواندند و بالاخره از منطقه 2 و با رتبه ي 3 در دانشکده هنرهاي زيبا قبول شدم، به هدفم رسيده بودم، رشته ي گرافيک، هنوز حتي کد رشته ي گرافيک هنرهاي زيبا يادم است، 111. بعد هم که شروع کردم به کار، اول در هفته نامه ي مهر کار کردم، بعد هم در شرکت آبنوس مشغول به کار انيميشن شدم ( تبليغات چيتوز و شيبابا که يادتان هست!).
5- مهاجرت: مهاجرت کردم، اول رفتم فرانسه و الان که در بلژيک زندگي مي کنم( نزديک به 5 سال). ديگر از مهاجرت ترسي ندارم، به اين نتيجه رسيده ام که همه ي دنيا وطن من است، و من همه ي آدمها هستم، من خودم نيستم، من بقيه ام. در ضمن 32 ساله شده ام.
حال که نوبت پاسکاری بازی است، من هم بازی را به این دوستان واگذار می کنم.
رضا ناظم
سرزمین رویایی
صدف فراهانی
شازده کوچولو
آشیل


۹/۳۰/۱۳۸۵

NO ONE IS ILLEGAL


از طریق وبلاگ سیبیل طلا
لوان هفتوان را که دوازده سال است در کانادا دارد کار نمايشی می کند دارند به ایران ديپورت می کنند...

به مناسبت شب یلدا


به مناسبت شب یلدا، این عکس را اینجا گذاشته ام! این عکس متعلق است به JEFF WALL یکی از هنرمندان مورد علاقه ام.

۹/۲۶/۱۳۸۵

من می دانم که تو می دانی که من می دانم....


من نیستم، در توام
بیهوده کلمه ای شاید
بی تو بودنم
که منم
...
بی توام
بی خودم
تو هستی؟

گوش کنید TOOL

۹/۲۳/۱۳۸۵

ERWIN WURM


GLUE YOUR BRAIN

۹/۲۰/۱۳۸۵

روزی روزگاری پرزیدنت محمود


این پرزیدنت محمود باز هم گند زد، برایش کاریکاتور دارم!

تا بعد.

۹/۱۹/۱۳۸۵

Daniel Spoerri


Daniel Spoerri

۹/۱۷/۱۳۸۵

باز هم گوریلاز

FEEL GOOD INC.


۹/۱۴/۱۳۸۵

گوریلاز

من هر وقت این ویدئو کلیپ گروه گوریلاز را میینم دیوانه می شوم! این یک کار فوق العاده ی انیمیشن است! به حرکتبخشی توجه کنید! این کار فقط از عهده ی انیماتورهای حرفه ای بر می آید، یک تیم انیمانور حرفه ای.


۹/۱۳/۱۳۸۵

دلیل


پرسوناژ اول- چرا دوستم داري؟
پرسوناژ دوم- عاشقتم!
پرسوناژ اول-آخه دليلت چيه؟
پرسوناژ دوم- نمي دونم، فقط مي دونم که تا ابد دوستت دارم.
پرسوناژ اول- آخه نمي فهمم، دليلت چيه؟
پرسوناژ دوم- نمي دونم! از تو متنفرم! تو اصلن آدم عوضي و خودخواهي هستي که فقط به خودت فکر می کنی! دوستت ندارم آدم ِ احمق ِعوضي! بیشعور ِ آدمکش!
پرسوناژ اول- ؟
نتيجه: دليل چيز بدي نيست!

در ضمن این کار Portishead را هم گوش کنید!

۹/۱۲/۱۳۸۵

دیوانه شهر ِ من


اسباب آش و دانه قناری موجود است!
راستی این کار گوریلاز را گوش کنید!

شهر ارواح


امروز از آن روزهای یکشنبه ی توخالی است، مثل یک قوطی خالی شده ی نوشابه. روزهای تعطیل، اینجا عین شهر ارواح است!



این بلاگر

این بلاگ اسپات چرا باز روانی شده؟
یعنی در بالای صفحه ی ادیتور هیچ گزینه ای نیست! یعنی نه می شود لینک گذاشت و ...
کسی می داند مشکل از کجاست؟

۹/۱۱/۱۳۸۵

سه تا موز


من خوشحالم، اما کمی هم ناراحتم، یعنی حالم از همه چیز به هم می خورد!
یادت هست که با هم موز خوردیم؟ در آن هوای سرد، آخر هیچ چیز دیگری در یخچال نبود عزیز! فقط سه عدد موز، که من و آرش و امیر یکهو بلعیدیمشان. هوا سرد بود، یادت هست؟
شهرک ژاندارمری ، هوا سرد بود عزیز، از میشل فوکو هم خبری نبود.
یادت هست که نبودی؟ یادت هست که هوا سرد بود در آن زمستان بی شرم؟ نشسته بودی فقط، آن گوشه، می خندیدی عزیز، سردمه، سیگار درست کردم. آتیش داری؟
به آتشم کشیدی، یادت هست؟ زمستان بود عزیز، نِمو صدایم می کردی (به جای نیما). چند تا طراحی دارم از آن موقع، همان وقت که هوا سرد بود، زمستان بود عزیز، یادت هست؟
موزیک گروه گوریلاز گوش می کردم (شما اینجا بشنوید) و بعد همش طراحی بود و طراحی. خواستم خودم باشم، اما خودم را نخواستی، خودم نیستم، اصلن خودی نیست عزیز، خودی نیست که من باشم، نیستم که خودی باشد!
خندیدم به خودم، خودی که نیست، نخودی است، بی خودی است، چیزی نیست!
بگذار حداقل سیگاری بکشم در این هوای سرد!

۹/۱۰/۱۳۸۵

AIDS


امروز را فراموش نکنیم!
امروز روز جهانی ایدز است.

مثل همیشه


مثل همیشه باز سایه ام را فروختم به زبونی خاک، نمی دانم! بعد خواهم نوشت.