۹/۲۶/۱۳۸۵

من می دانم که تو می دانی که من می دانم....


من نیستم، در توام
بیهوده کلمه ای شاید
بی تو بودنم
که منم
...
بی توام
بی خودم
تو هستی؟

گوش کنید TOOL

۵ نظر:

riraa گفت...

من بیهوده می کوشم از یاد تو بگریزم
...

benyaamin گفت...

سر میزنم بلژیکی
!!!

بنفشه گفت...

نیمای نازنین با اجازه من این کاریکاتور را برداشتم ...یعنی سیو کردم ..اگر اشکالی نداره به عنوان لوگو ازش استفاده کنم.؟

.ا گفت...

خوب شعر شده ای رفیق! بی خودم/تو هستی...؟ تو هم بی تو هستی...یا تو با من که بی خودم ام هستی...یا تو با خودم که با من نیست ، هستی...مرسی.خوبه که شعری.یک صورت فلکی پروانه هم رو کن

.ا گفت...

راستی عجب کاریه این...و عجب کاریه این که بی خود توی لباس آدم هست...یا آدم بی خود هم که هست توی لباس هست.و حتی وقتی آدم نیست لباس هست.مثل وقتی که آدم ها می میرند اما لباسهاشون هنوز هست...مسخره نیست که عمر اشیا بیشتر از آدمهاست ؟ قاط زدما! خوب باشی

ارسال یک نظر