۵/۰۱/۱۳۸۴


بودی

نبودی!

و دستانت، که زمزمه ی برکه ای کهن را،

نه با من

نه با خودت

و

نه با جاودانگی نغمه هایت

که

نه...

بودی!

سرد بود،

لبخندت!

۸ نظر:

Roya گفت...

شعر قشنگی است . چه خوب که لوگوی فراخوان همبستگی با مردم مهاباد را گذاشته ای. به امید روزی که از دست این دژخیمان راحت شوند.

Roya گفت...

نیمای عزیز بالاخره توانستم به وبلاگت لینک بدهم! سری به http://harandi.persianblog.com بزن اگر به مطالب علمی دبش علاقه داری. ممنون

نقطه الف گفت...

بودی...لبخندت نبود...که نه...بودم...و تو لبخند نبودی.../خوب بود.من هم به روزم

سجاد صاحبان زند گفت...

مدت هاست که همدیگه رو ندیدیم.من هنوز نغمه های ساز دهنی ت یادمه.تو چی؟دلم می خواد که این شعر ها رو با صدای ساز دهنی ات بشنوم.اگه هنوز می زنی

نقطه الف گفت...

خوب باش رفیق!مرسی آنطرفها قدم زدی.من با هفت عاشقانه به روزم.

Roya گفت...

ممنون که سر زدی . مدتیه مرض بنویس و پاک کن
گرفته ام و جلوی خودم را هم نمی توانم بگیرم. عذر می خواهم که پست آخرم را هم چون دیگر مورد استفاده نبود پاک کردم وکامنت محبت آمیز تو هم پاک شد.

نقطه الف گفت...

بودت که سرد نیست رفیق.سخت باش...من باز به روزم.البته تازه نیستند...اما بودند.خوب باش

Roya گفت...

برادر جان پس تو کجائی ؟ یک چیزی بنویس.

ارسال یک نظر