۴/۰۴/۱۳۸۴


یادمانی از فدریکو گارسیا لورکا

من توفان آنشب را خوب به یاد دارم. ما دو نفر، قدم زنان از " والدروبیو" به سمت " فوئنته واکوئروس" پیش

می رفتیم که ناگاه، حتی بی آنکه گمانش کنیم، توفان به زمین غرید. در میانه ی راه بین دو روستا همچنان که قدم زنان از میان سپیدارهایی که مرزهای " کوبیلاس" را به ما می نمایاند،می گذشتیم، روز جایش را به شب سپرد.

مزارع به صحرا گراییدند و سکوت، حاکم شد.

لحظه ای باران شدت گرفت و باد، ضربه زدن به درختان را آغاز کرد. بعد از آن، ناگهان، خشکی بود و غرش

هراسناک تندر. اسبی بی زین، از روبرویمان گذشت. سپس غرشی دیگر از دوردست و رایحه ی آسمان به سمتمان شتافتند.

فدریکو با صورتی رنگ پریده نزدیکم شد و گفت که گونه اش برافروخته شده.

او ادعا می کرد که پاره جرقه ای از تندر لمسش نموده، کورمال کورمال، بر او تابیده است.

به سمت خود کشاندمش، به گونه اش خیره شدم، آرامش کردم و بعد، به سکوت بازگشتیم.

برگردان از کتاب:
LORCA
A DREAM OF LIFE
by
LESLIE STAINTON
نیما نیلیان


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر