۳/۲۶/۱۳۸۴

پارانویای سعید و قصه های عامه پسند در ساعت 13

"پدرسگ! باز شلوارتو خیس کردی؟!"

این اولین باری بود که سعید مونولوگهای نقش مادرش را هم بیان می کرد، او همیشه فقط رل خودش را داشت، اما اینبار استثنا بود.

از خواب پرید و راست و مستقیم روی راحتی نشست و با چشمهای از حدقه دارآمده و بی رمقش به ما خیره شد،

ما هم خنده هایمان را مثل یک شیش نخودی تلخ، بلعیدیم.

ویتگنشتاین می گفت بعضی از آدمها با صدای بلند فکر می کنند، اما سعید، دوست ما، از این هم فراتر رفته بود، او حتی با صدای بلند خواب می دید.

ما (من و دوستانم) همه اطلاعاتمان در مورد سعید را از طریق خوابهایش به دست آورده ایم.

سعید وقتی بیدار بود حرفی نمی زد، همیشه ساکت بود، اما همینکه به خواب می رفت، ما ، در گوشه ای می نشستیم و به قصه های عامه پسند سعید گوش می دادیم. یکی نوشابه می خرید، یکی پاکتی سیگار و 200 گرم تخمه می آورد، یکی دیگر هم ماکارونی می پخت.

خلاصه اینکه سعید نقش یک رادیو ترانزیستوری تک موج را برایمان بازی می کرد، سرگرمی هر شب ما این بود که سعید بیجاره به جای ما زجر بکشد و ما عقده های تاریخیمان را در رویای او خفه کنیم.

داستانهایش را دوست داشتیم، واقعی بودند، سعید از میتولوژی اطلاع زیادی نداشت، اما متدهای تحلیلی میرچا الیاده و استراوس در مورد اسطوره هایش صدق می کردند.

"غلط کردم، گه خوردم."

یک بار چنان تحت تاثیر کتاب در خیابان مینتولاسا قرار گرفته بود که با یک اسپری رنگی اسم خیابان نزدیک خانه اش را از شهید مولایی به مینتولاسا تغییر داده بود، بیجاره سعید، بازداشت شد، بعد از آن ماجرا هم دیگر قادر به حرف زدن نبود، لالش کرده بودند.

می شد خوابهایش را تجزیه و تحلیل کرد، گویا سعید با زندگی کردن در رویاهایش، خود درمانی می کرد، به نقطه صفر می رسید، تاریخ برایش تکرار می شد.

قصه های عامه پسند سعید همانند نمایش کابوکی حال و هوای شبیه داشتند، البته بعضی اوقات در جزئیات تغییراتی رخ می داد، اما ساختار دست نخورده باقی می ماند، پرسوناژهایش را دوست داشتیم، چون نه از آخیلوس خبری بود که یک تنه تروا را بلرزاند، نه از آپولون و امام زمان و عیسی که در حسرت ظهورشان و به امید گرهگشایی ساده لوحانه ی داستان، زیر پایمان کاکتوس سبز شود، کاراکترهایش واقعی بودند، می شد لمسشان کرد، بوسیدشان، ازشان متنفر شد.

آدمهای سعید همگی مریض بودند، یکی از شیزوفرنی حاد رنج می برد یکی از عقده ادیپ، یکی هم مخفیانه...

تا آنجایی که ما می دانیم، داستانهای سعید چهار بازیگر ثابت داشتند.

1-مادرش که همیشه می گفت: "پدرسگ! باز شلوارتو خیس کردی؟!"(ما تنها چیزی که از پدر سعید می دانیم این است که عباس آقا کشته شده بود، البته سعید در مرگ پدرش چندان هم بی تقصیر نبود، این را همیشه مادرش به او می گفت، چون سعید صبح همان روز لعنتی با اصرار زیاد از پدرش خواسته بود که برایش نان بربری و 200 گرم پنیر تبریز بخرد. پدر هم به خاطر عشق به پسر و در عین ناباوری مادر از خانه خارج شد اما هیجگاه باز نگشت. گفته شده که جسد خونی عباس آقا در نزدیکی مسجد صاحب الزمان پیدا شده بود، پدر سعید را سگهای ولگرد محله کشته بودند، اما برای اینکه قضیه به یک بحران ملی تبدیل نشود، پزشک قانونی اعلام کرده بود که عباس آقا بر اثر بیماری سفلیس جان باخته است.)

2-حاج آقا مظفری رئیس ستاد عقیدتی سیاسی پادگان که عاشق سعید شده بود.(من قادر به سانسور واقعیت نیستم، گویا حاج آقا مظفری بارها تلاش کرده بود که دل سعید را به دست بیاورد، اما چون هیجوت قادر به این کار نشد برای سعید پاپوش درست کرد و او را به زندان انفرادی انداخت، جرم سعید این بود که نمی دانست هنگام ورود به مستراح کدام پایش را باید اول جلو بگذارد. در ضمن حاج آقا مظفری حافظ قرآن بود و یک ماشین پراید سفید با شماره تهران الف داشت.)

3-جواد، هم خدمتی سعید که همیشه در آخر داستان نوک لوله تفنگ ژ-س را زیر گلویش می گذاشت و با شلیک یک گلوله خودکشی می کرد چون نامزد او در آخرین نامه اش نوشته بود که دیگر جواد را دوست ندارد و با یک بازاری حجره دار ازدواج کرده است.لازم به ذکر است که این آقای حجره دار از دوستان صمیمی حاج آقا مظفری به شمار می آمد که همیشه بساط سیخ و سنگشان به راه بود.

4-رویا، که همیشه در ساعت 13 روبروی همان آبمیوه فروشی کنج میدان سپاه به انتظار سعید می ایستاد تا با هم شیر موز بنوشند، اما جالب اینجاست که هیچگاه سعید سر قرار حاضر نمی شد، حتی خودش هم دلیلش را نمی دانست.

"پدرسگ! باز شلوارتو خیس کردی؟!"

بعد از آن ماجرا دیگر هیچ خبری از سعید به دست نیاوردیم، بعضی ها می گفتند که جسد سعید در اتوبان تهران-کرج پیدا شده است، بعضی ها هم خبر دادند که سعید همانند پدرش براثر سفلیس مرده است، اما هر چه بود، سعید دیگر خواب نمی دید، تاریخ برایش تکرار نمی شد ، فقط ما مانده بودیم با یک دنیا سوال.

بر سر رویا هم نمی دانیم جه گذشت، شاید هنوز در میدان سپاه ایستاده بود، بعضی از روایات هم حاکی از آن است که رویا پس از انتظار زیاد ، سوار یک ماشین پراید سفید با شماره تهران الف شده و غیبش زده بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر