۳/۲۶/۱۳۸۴

هفت سنگ

بیا چشمانت را، شعری بسرایم

نه!

لحظه ای درنگ کن!

می خواهم انگشتانت را بشمارم.

تا 9

و بعد مثل همیشه،

گمشده ای در کف دستانت،

غربت همان هفت سنگ انتهای کوچه ات را بغض می کند.

تو رفته بودی

نه!

لحظه ای درنگ کن!

برخاسته بودی که دیو سیاه سرزمینت را،

به افسانه ی من و همان داستانهای خواب و مادربزرگ بدل کنی.

آمده بودی

نه!

اما اینبار درنگ نکردی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر