۷/۲۴/۱۳۸۴

FISH AND CHIPS


سرآغاز

می خواست که از پایان شروع کند. مضطرب بود نگاهش. از چیزی در هراس بود. گاهی هم ناخن انگشتانش را می جوید و زیر لب چیزی می گفت. نمی توانست لرزش بی اختیار و لجباز پیکرش را متوقف کند.

- " از چیزی می ترسی؟"

اما گویی داستان تازه شروع شده بود.

۲ نظر:

ناشناس گفت...

I just wanna honestly say that mostly pages here are crap but you have something i like Good content I have a site to Pretty cool have a look if you got some time Work at home mother

نقطه الف گفت...

از سبک کاریت خوشم آمد...بخاطر نقاشیتش!تصویر زبانیت هم...خوب .طرحی از جایی که وسط راه بایستی و....همین دیگه

ارسال یک نظر