۷/۲۹/۱۳۸۴


رادیو کلارا و صورت فلکی پروانه

کلاژهای پیش از ظهر

طبق معمول چشمانش زیر تابش نور خورشید باز شدند و دنیای همیشگی، روبرویش نمایان شد. از جایش برخاست و به اطراف نظری افکند و شروع کرد به فکر کردن در مورد عادت های روزانه اش. قابل توجه است که او نگاه ویژه ای به عادتهایش دارد و آنها را نسبت به موارد کاربردشان به دو مجموعه تقسیم کرده است.

1- عادت های درونی (خصوصی)

2- عادت های بیرونی (عمومی)

عادتهای درونی آنهایی هستند که او می تواند با خیالی آسوده و دور از چشم دیگران و در محیط تعریف شده ی اتاقش انجام دهد. مثلا همین باز کردن چشمانش به هنگام بیدار شدن از خواب شبانه یا گوش سپردن به رادیو کلارا که فقط موسیقی کلاسیک پخش می کند و همینطور نوشیدن یک لیوان آب هویج در ساعت 9 صبح.( چون دکترش به او گفته که باید به جای یک لیوان ودکا (اسمیرنف)، آب هویج بنوشد به این دلیل که بر اساس نتیجه های بدست آمده از تحقیقات پزشکی، با هر بار نوشیدن یک لیوان الکل، یک میلیون و دویست و نود و نه هزار و پانصد و پنج سلول مغزی از بین می روند که این امر باعث کژاندیشی دیداری در چشمها می شود و چون این عدد، رقم قابل توجهی است، نوشیدن آب هویج را به ودکا ترجیح داده است.البته او نگران سلامتی اش نبود، آن چیزی که غیر قابل بخشش به نظر می رسید، آن ارقام و اندازههایی هستند که او از دستشان داده بود، حتا یک بار هم سعی کرد تعداد سلولهای مغزیش را که تا به حال کشته، اندازه گیری کند اما به این دلیل که صفحه ی نشانگر ماشین حسابش به اندازه ی کافی جا نداشته، دسترسی به آماری دقیق و علمی دور ازامکان بود.)

در اینجا و در این نقطه باید یادآوری کنم که واژه ی "عادت" در نظر او، باید بر اساس نظام درستی بنا شود،

یا بهتر است بگویم که او عادت هایش را باید با ترکیب بندی خاص خودش پیش ببرد و از آنجا که او از رشته ی هنر فارغ التحصیل شده، حساسیتی افراطی نسبت به کمپوزیسیون و پلان بندی تصویر دارد. به همین دلیل همیشه سعی او بر این است که ریتم یکنواخت عادتهایش را با وارد نمودن یک المان جدید، دچار یک نوع هیجان و انفجار تصویری کند، یک متد زیبایی شناسی مختص خودش، نوعی کنکاش در معنای یک ابژه. مثلا همین دیروز بعد از مدتها با یکی از دوستانش گپ زد، و در پایان گفتگویش، از ترکیب بندی آن پیش از ظهر زندگیش رضایت کامل داشت، کلاژش تکمیل شده بود، چون او دنیا را به صورت یک کلاژ می بیند که عناصر تشکیل دهنده اش باید به صورتی دقیق در کنار یکدیگر قرار بگیرند. البته احساس سرخوشی او از اینکه دیالوگ خوبی با دوستش داشته، دلیل دیگری هم می طلبید، نکته ای که نمی شود نادیده اش گرفت و از کنارش سرسری گذشت و آن اینکه او برای کلمه، تقدسی دیوانه وار قائل است، و حتی تا آنجا در اشتیاقش پیش رفته است که در نهایت به این باور منتهی شده که کلمات هم دارای زمان مصرف محدودی هستند و در نهایت پوسیده می شوند، بعضی ها سریع از بین می روند و بعضی ها هم عمر زیادی دارند. به همین دلیل دیالوگ دیروزش، تا این حد برایش ارزشمند بود. کلماتی نو شنیده بود که بوی کهنگی و نم نداشتند، یک نوع خط مورب و انفجاری که تمپوی خوبی به ترکیب بندی کلاژش بخشیده بود، طوری که از انجام عادت درونی پیش از ظهرش چشمپوشی کرد و گفتگویش را بر گوش سپردن به قطعه ای از ویوالدی که از رادیو کلارا پخش می شد، ترجیح داد.

و اما عادتهای بیرونی آنهایی هستند که او هیچگونه پایبندی اخلاقی به آنها ندارد و حتا در خیلی از موارد رعایتشان نمی کند. مثلا همین خانم همسایه اش که هر روز در ساعت 9.45 صبح می بینتش، شروع می کند به سلام و احوالپرسی، اما امروز او سعی کرد که پیشفرضهای خانم همسایه را به هم بریزد، به همین دلیل درست در ساعت 9.43 (فقط دو دقیقه فرصت داشت) به جای اینکه از در اصلی خارج شود، راه پشت خانه را برگزید که اتفاقا راه جنگلی خطرناکی هم هست. او حتا جراحت دردناکی که روی بازویش با عمق نیم سانتیمتر ایجاد شده بود را نادیده گرفت، اما خوب، نتیجه ی کنشش ارزش بیشتری داشت، اینکه همه ی پیش بینی های خانم همسایه را واژگون کرده بود، اینکه طعمه ی عادت های بیرونیش نشد، راضی کننده بود.

...

او امروز، تصمیم گرفته بود که عاشق شود، چون فکر می کرد که حداقل در یک روز بارانی توانایی انجام این کار را دارد و این هم یکی از آن موارد غیر قابل پیش بینی درونی اش بود. این تصمیم وقتی برایش جدی تر شد که در راه بازگشت به خانه، با دختری مواجه شد که پای راستش 2 سانتیمتر از پای چپش کوتاه تر بود. آه که چقدر زیبا بود این عدد. او اعتقاد داشت که در تشخیص زیبایی یک موضوع، باید به نقطه های باارزشش توجه کرد، مثلا همان اختلاف اندازه ی پاهای آن دختر، و همینطور خطوط شکسته ی بینی اش

که شاهکار زیبایی بود، یا آن خال یا شاید نشان زخمی که با فاصله ی 3 سانتی متراز زیر چانه اش وجود داشت که اگر نیم سانت کمتر بود ترکیب بندیش به هم می ریخت. دختر سرش را برگرداند و نگاهی همراه با لبخند به او افکند. او لحظه ای شک کرد که آیا آن دختر از فروشگاه بیرون آمده یا از مطب دکتری که همجوار فروشگاه بود. اگر او از مطب دکتر بیرون آمده باشد، فرضیات دیگری را هم باید در نظر گرفت، مثلا اینکه ممکن است او تا مدتی اندک، بیشتر زنده نباشد، که در این صورت اندازه گیری فاصله اش تا مرگ هم مهم بود. او پیش خود اندیشید که اگر بتوان واحد زمان را به مسافت تبدیل کرد، اندازه ای در حدود 400 کیلو متر خیلی دور از انتظار نبود، فاصله ای مثلا از بروکسل تا پاریس یا چیزی در همین حد، البته به این هم بستگی دارد که با چه وسیله ای می خواهد حرکت کند، اگر با قطار یا اتوبوس این مسیر را طی کند زودتر خواهد مرد تا اینکه با پای پیاده به پیشواز مرگ رود. اما هر چه بود زیبا به نظر می رسید با اعداد و اندازه هایی بی نظیر.

کلاژهای بعد از ظهر

امروز بعد از ظهر خانم کراولز که اتفاقا صاحب گالری هم هست، یک عکس قدیمی خانوادگی که متعلق به سال 1950 (تقریبا 55 سال پیش) است را با خود آورد تا او در فتوشاپ روتوشش کند، اما چون آن عکس خیلی زیبا بود، یک نسخه از کپی اش را برای خود برداشت تا بتواند در مورد تئوری اش، تحقیق بیشتری انجام دهد، کاری را که او "باستانشناسی اندازه ها" نامگذاری کرده است و جالب تر از همه اینکه او توانست به کشف بی نظیری در عکس برسد و آن پیدا کردن صورت فلکی جدیدی بود که او اسمش را صورت فلکی پروانه گذاشت. ( با دنبال کردن تصاویر شما هم به این نتیجه خواهید رسید.)

چیزی را که او خیلی در آن عکس دوست داشت، مسیر نگاه پسربچه ای است که به خارج کادر خیره شده، موضوعی بیرون از خودش، رها شده بیرون از تصویر، مجهولی حل نشده، هیچ چیز، هیچ چیز.

...

خواب

خواست که بخوابد، اما اندازه هایی در درونش منقلب بودند، شاید هم عاشق شده بود، عاشق صورت فلکی پروانه یا آن دختر، یا شاید هم اینکه او از بچه گی عاشق بوده. چیزی نمی دانست، فقط منقلب بود،منقلب، همین و بس.

۴ نظر:

نقطه الف گفت...

لذتی که از خواندن این داستان بردم بی نظیر بود!:)...فکر می کنم این تئوریزه کردن ملموسات روزانه جالب ترین اتفاقی است که در این کار افتاده .ضربه ی اول از همان تقسیم کردن عادتها شروع می شود (راستی این عدد از دست دادن سلولها که علمی نبود؟امیدوارم فقط تخیل نویسنده باشد!)...از ترکیب بندی استفاده ی زیبایی کرده بودی. زیبایی شناسی خاص هر "آن" که اگر شکار نشود می شود گفت حتی اتفاق نیفتاده است...چون دیده شدنش (زنده گی اش)وابسته به همان نگاهی است که باید بخاطرش آب هویج خورد(و هر کسی نمی فهمد)/انفجار تصویری عالی بود/...راستی برای آن "نظام درست برای اتفاق" یاد "تهوع" سارتر افتادم برای آن "لحظه های کامل"ای که از آن صحبت می شد...و شاید تمام پیام برهای دنیا به تقدس کلمه ایمان دارند(مگر نه اینکه در آغاز هم فقط"کلمه"بود؟)و مگر نه اینه نویسنده ها همه پیام بر..پیام آورند؟

نقطه الف گفت...

درمورد زیبایی شناسی خاص این داستان(بخصوص آنجا که به دختری که پرسوناژ تصمصم می گیرد عاشقش شود می پردازد/"تصمیم" هم اینجا عالی بود)باید بگویم که یک نگاه حرفه ای دارد(نگاه حرفه ای منظورم نگاهی است که کارش را خوب بلد است.نگاهی است که مدتهاست نگاه می کند)...و زیبایی فاصله تا مرگ...صورت فلکی پروانه هم بی توضیحی هوایش را با تصویر پرت می کند این طرف ...و عمر کلمه...تمپوی کلاژ...صدای "آن"/صدای زبان...خیلی خوب بود رفیق.خیلی...بهترین متنی که تابحال از تو خوانده بودم...

نقطه الف گفت...

درمورد تصویر سازی... خوب قدرت کارهای خودت را دارد و به داستان هم ارجاعات نسبتا پررنگی داده است .بیشترین قسمتی از داستان که با دیدن این تصویر زنده می شود اینهاست:زیبایی شناسی فاصله تا مرگ/تصمصم گرفتن برای عاشق شدن در یک روز بارانی/نظام عادتها و کلیه دقت ها و وسواسهای پرسوناژ درمورد پدیده ها...
و شاید بخاطر شباهت حال و هوایش با سکوت بره ها و اینکه دهان پرسوناژ در ابهام است(اینکه زبان نیست؟؟؟)کمی جنایی شده... کار تمیزی است!

a7 گفت...

او نگاه ویژهای به عادتهایش دارد به شرطیکه هر روز در ساعت 9 صبح یک لیوان ودکا( اسمیرنف) بنوشد و باعث کژاندیشی دیداری در چشمهایش شود و از آنجا که او از رشته هنر فارغ التحصیل شده هیچگونه پایبندی اخلاقی به آنها ندارد و با وجودیکه پای راستش 2 سانتی متراز پای چپش کوتاه تر بود تصمیم گرفته بود عاشق شود و با قطار فاصله بروکسل تا صور فلکی پروانه را طی کند

ارسال یک نظر