۹/۲۹/۱۳۸۴


این یادداشت را یکی از دوستان قدیمی ام، در مورد 1807 نوشته...

! 1807ماریا خانه ست، شاید ماه را خواب میبیند؟! از من تضمین خواست هنگامی که میرویم با هم، دستگیرمان نکنند. .من برف را که از آسمان میبارید تماشا کردم ! 1807 .با دوستی از شعر گفتم، در جیب، جرینگ و جرینگ سکه هایش را گوش کرد....حسودیم میشود چهار شماره ای! آواره نیستی یکجایی!...... 1807! زمان، دقایق، ثانیه ها، میگذرند...ماه، ماریا را در خواب دید. .قطبی وار خفته اند مردم! سرد است برای آوارگان کتابخانه ملی. برای گرسنگان کتابخانه....تکیه گاه نیما! میبینی؟ برف می بارد.شاخه ها: سنگین... سپید... سرد...1807! بروم؟ کسی مرا دیده است؟ فروختندم به تکه نانی یا دقیقه ای آتش؟ 1807! چنین سالی زاده شدی؟ باز خواهد گشت؟ جوابی خواهد داشت؟ بدرود.

VIVA ZAPATA-گوش می کنیم به کاری از گروه مانو نگرا (کلیک کنید)

۳ نظر:

فریبا بابک گفت...

سلام! اینجا فضای جالبی دارد نوشته هم زیبا بود

ناشناس گفت...

...,m.k

mahta گفت...

mamnoon nima,mesle hamishe :coffe?

ارسال یک نظر