۹/۳۰/۱۳۸۴

شب

روز است، چون خورشیدی پیدا نیست! هوا سرد است چون گرمایی درونت را نمی لرزاند (گرما هم مثل سرما، نامرد است بعضی وقتها) قدم می زدم در همان راه همیشگی، همان راهی که سایه های ترسناک، گاهی تعقیبت می کنند و بعد که سرت را چرخاندی، می فهمی که همه اش فانتزی ِ دست ساز ذهن ِ کج و ماوجت بوده است. غرشی تحویل قدمهایت می دهی و دوباره، در سکوت، سر به زیر ِ چشمانی می شوی که در عمرت نه دیده ایشان و نه رهگذرِ یک ثانیه ی حضورش بودی، و آخرش هم، تنها کاری که می کنی، معطل ِ باد می شوی و چشم به راه ِ باران! ( حالم از باران به هم می خورد چون بیش از اندازه کلیشه اش ساختیم در این دوران بی اسطوره) روز است چون تو نیستی! آخر گره خورده ای به تاریکی شب، شبی به مسافت یک خاطره ی محو، یک دژا-وو، چه می دانم! یک کلمه شاید! نه! اصلن خودت شب بودی! بی روز، بی نشانه، بی دلیل، بی ردپا، چون تویی شب!

امشب شب یلداست! چه بالابلند بودی ای شب ِ من!

دیمتری شوستاکوویچ - گوش کنید

۴ نظر:

ناشناس گفت...

شهلا
درود بر تو نازنینم
شب یلدای خوبی را برایت آرزو دازم
نیما جان
فدای تو
.بدرود

a7 گفت...

کاش به بالشی که میتوانم نرم، بر آن بخوابم،حساسیت نداشتم

a7 گفت...

شبت خوش،حتا اگر خیلی بلند...

mahta گفت...

nimaye aziz zemestoone khoobi dashte bashi

ارسال یک نظر