۱۱/۱۴/۱۳۸۴

حسین درخشان و مسئله ی Bauhaus که هیچگاه معنایش را نفهمید و همینطور نجات بشریت
یکی از کاریکاتورهایم در مورد حسین درخشان


روزی روزگاری در یکی از بیابانهای آمریکا، شخصی زندگی می کرد به اسم آق حسین درخشان و از آنجا که در بیابان، لنگه کفش هم برای خودش غنیمتی است، پس همه فکر کردند که او هم خیلی غنیمت است و هر روز به حرفهایش گوش می دادند، یکی از خصوصیتهای منحصر به فرد آق حسین این بود که در مورد خیلی از چیزهایی که نمی دانست، خیلی چیز می نوشت و همه برایش دست می زدند و تشویقش می کردند. اما یک روز صبح که از خواب بیدار شد احساس بیقراری می کرد و یک چیز گنده ای را در قلبش حس می کرد و مثل حضرت محمد که یک شب در غار، وحی بر او نازل شد، او هم در یک شب سرد زمستانی، چیزهایی بر او نازل شد و فکر کرد که باید بشریت را نجات بدهد، برای همین چمدانهایش را بست و رفت به اسرائیل که چند تا بشریت را در آنجا نجات بدهد. البته او این کار را انجام داد یعنی از سرویس مجانی بلاگ اسپات یک اکانت خرید و آنرا داد به بشریت که درآنجا کلام الهی اش را بنویسند و به این طریق، او چند تا بشریت را نجات داد...
ادامه دارد

۶ نظر:

banafsheh گفت...

نیما جان همه پستات را خودنم

الناز گفت...

کاریکاتور بامزه‌ای بود

Roya گفت...

سلام! نه بابا، راستی راستی کاریکاتوریستی! به یک خبره نشانش دادم(می دونی که خودم چیزی بارم نیست) گفت خیلی خوبه. موفق باشی. راستی انگار نامه ام بهت نرسیده؟

شب نويس گفت...

خوش به حال حسين درخشان. يه چيزي م حالي ما كنين. هيچ وقت نفهميدم اني درخشان چه كاره ست و ملت باهاش چه كار دارن؟!

..:: ســـــــوال ::.. گفت...

عجــــــــــــب !! قشنگ بود :)) فدات

پوريا گفت...

کاريکاتورت خوب بود.درضمن اين حسين درخشان رو هم زياد جدی نگير،خودش توهم داره که خيلی آدم مهميه و خيلی ميفهمه ولی از نوشته هاش معلومه که اااای ی ...من خودم بيشتر به چشم فکاهه به بلاگش نگاه می کنم،مخصوصاً تحليل های سياسيش که خنده دار ترين بخش بلاگشه

ارسال یک نظر