۱۱/۲۶/۱۳۸۴


ماجراهای من و دوستم خوکی ( اول کودکان بخوانند بعد بزرگترها )
پیغام من و خوکی به کودکان ِ زمین!
دوستم خوکی، در مزرعه ی نزدیک خانه ام زندگی می کند، خوکی را خیلی دوست دارم چون حرف همدیگر را می فهمیم، البته در مواردی نظرهایش با نظرات من فرق دارند، اما این مهم نیست! مهم این است که می توانیم با هم حرف بزنیم و به نقاط مشترکی در مورد موضوعات مختلف برسیم. خوکی همیشه لبخند بر لب دارد و اگر هم وقت داشته باشد می توانیم با هم دور روستا قدم بزنیم و آواز بخوانیم، من آنقدر خوکی را دوست دارم که اگر دو روز نبینمش، دلم برایش تنگ می شود به همین دلیل دیروز، تصمیم گرفتم که بروم پیشش که اگر وقت داشت با هم برویم پیاده روی. البته دیروز کار خیلی مهمی هم انجام دادیم، آخر می دانید چیست؟! آدم بزرگها در خیلی از موارد نمی دانند که دارند چکار می کنند! مثلن موشک می سازند که پرتابش کنند به کشورهای دیگر! مسخره است، نه؟ چون در این صورت ممکن است که من دیگر نتوانم خوکی را ببینم یا برعکس، کاری می کنند که دلم برای خوکی تنگ شود. به همین دلیل دیروز تصمیم گرفتیم که به بزرگترها بگوییم که ما، نه موشک می خواهیم نه جنگ! ما دوستانمان را می خواهیم که همیشه پیشمان باشند، می خواهیم با هم قدم بزنیم و نقاشی بکشیم. ما، من ، خوکی و بقیه کودکان این زمین، اگر روزی همدیگر را نبینیم، دلمان برای هم تنگ می شود و بخاطر هم ممکن است گریه کنیم، ما همه را دوست می خواهیم، ما زمین را بدون موشک و جنگ می خواهیم، ما ، دلمان تنگ می شود.

۷ نظر:

سینا مالکی گفت...

بالاخره برای اولین بار از رویا زودتر رسیدم. نیما جان بدیع و نو بود از ازاادی و تساهل تا صلح و ارامش. درود بر تو

nagozir گفت...

خوش آمدی سینا جان! بعد از این صبر می کنم تو بنویسی بعد من می نویسم.
نیمای عزیز چه داستانک قشنگ صلح طلبانه ای نوشته ای. کیف کردم.
به خوکی خوشگلت لینک می دهم تا آدم ها ازش یاد بگیرند.

ساسان . م . ک . عاصی گفت...

زنده باد نیمای عزیز! من یک بار جای ساسی خواندم که خوشبختانه هنوز بچه است و یک بار هم جای خودم خواندم و هر دوی‌مان کلی خوش‌مان آمد و چون ساسی دست‌هایش را قرض داده به من من جای هر دوی‌مان کلی دست زدم برای این کار این‌قدر خوب و شما و خوکی. (باید بگویم هلاک آن نگاه معصوم خوکی شدم در فریم سوم) هم من و هم ساسی از جنگ متنفریم. خیلی متنفریم. هر دوی مان هم می‌ترسیم نتوانیم اگر جنگ بشوددوست‌هایمان را ببینیم. آن‌وقت ساسی گریه می‌کند و من جیغ می‌کشم و برعکس. آرزو می‌کنم این آدم بزرگ‌ها که هنوز نیمرو هم بلد نیستند درست کنند اما جان می‌دهند برای بمب درست کردن عقل‌شان سر جایش بیاید و بگذارند همه با هم دوست باشند. / ممنونم. خیلی ممنون. دست‌مریزاد!

ناشناس گفت...

شهلا
...آی گفتی نیما جان

Roya گفت...

سلام آقا نیمای گل.عرضم به حضورت دارم یک کمی خل می شوم! نیم ساعت پیش آمدم این جا یک چیز دیگر دیدم... الان باز دارم وبلاگ قدیمی را می بینم. گمانم بایدبروم پیش چشم پزشک!

پوريا گفت...

ماجرای شما واين خوکی عزيز عجيب منو ياد پلنگ صورتی واون فيله می اندازه،ولی خب مثل اينکه حوصلهُ تو از پلنگ صورتی بيشتره.راستی از اين خوکی جان بپرس چرا عمو های سرمايه دارش انقدر جنگ طلبن؟چرا موشک ميسازن تا آدما بريزن رو سر بقيه آدما و گوسفنداشون و خوک کوچولوهای دوست داشتنی ای مثل رفيق تو...هان،چرا؟

Karan Reshad گفت...

agha dame shoma garm dige . tohin beh sahate moghadase Graffiti ,Caricatore khooki ro mikeshi? in ehanat beh bozorge ma mahsoob mishe va ma saket nemimoonim. Dooste man dar Kebrit project(Arash Vahdati) fatva dadeh sefarate toon ro too iran atish bezanim ,ta dige cartoone graffti nakeshi.

ارسال یک نظر