۹/۰۴/۱۳۸۴

الفبا

نمی دانم!

کلام کابوسی بود به چشمهام،

یا تلنگر الفبایی بی دلیل ،

که چنان،

و بی ترانه،

به خواب نشستم.

نمی دانم!

موازی قدمهات را به کجای این هزاره آویختی،

که حتا،

شاید ِاین سلحشور بی سلاح،

و

ناگهانی نفسهات هم،

چیزی نکاست از اتفاق ِ حضورت.

می دانم!

می دانم!

می دانم!

...

تو،

فقط بخند!

۹ نظر:

niyaz گفت...

khube nima......

Kambiz Kolkoo گفت...

nima in sherat hamash nostalgikeh. hamash mano mibareh yeh jaee nemidoonam koja.
adam doost dareh ashegh besheh ba in shera.

بیلی و من گفت...

سلام آقا راحت شدیم پدرچشم ما در می آمد تا مطالب شما را با آن زمینه مشگی بخوانیم. این شد وبلاگ عالیه اگه دست بش نزنی. اسد

Blog News گفت...

در بلاگ نیوز لینک داده شد

نقطه الف گفت...

نیما خیلی عالی بود...تکه های درخشان کم ندارد اصلا...و من که ادامه ی این مه را توی زبان شعری بدجوری می پسندم...خیلی خوب بود رفیق .خیلی:چند بار خواندم و الان فکر می کنم که کاش بیشتر شعر بنویسی.زبان دستته سلحشور بی سلاح! بخند...مگر نه همینه که هست.همیشه سرخوش بخند/خیلی خوب بود

نقطه الف گفت...

که چنان و بی ترانه به خواب نشستم...موازی قدمهات را به کجای این هزاره آویختی...وای خیلی عالی بود رفیق.جدی میگم

نقطه الف گفت...

در ضمن طرح تازه ات حرف نداره.خیلی خوب شد.حالا اون یک پیپ هست یا نه :)))

ناشناس گفت...

شهلا
هر آنچه از دل بر آید لاجرم بر دل
...نیز نشیند

a7 گفت...

va nagahanie nafashat chizi nakast az ettefaghe hozurat...mmmmm ,injaro kheili dust dashtam,ba in 3ta nafase baadesh...
es ist so ausgekocht...bravo

ارسال یک نظر