۹/۰۸/۱۳۸۴

خاک سرد
هرچه خواستی انجام شد!
سلامی سُریده از خاکِ سرد را بانگیست،
که آی!
این خلایق ارزانی تو
اگر خراشی را
بیهوده به جانش نواختی!
...
دیگربار بگویم!
از من نبود دیروزت،
که اینچنین دربه در،
لاشه های خاک را،
کفن پوش ِ این سالیان بی ترانه ام،
بی سرود،
بی سلام،
غلتاندی به بی نشانی نامه ات!
...
بانگی برآر!
که روزم را،
از دهانم ربودی
اما
نه اکنون
نه فردا
شکایتی نخواهد بود!
می دانی چرا؟
...
!دیگر هیچ نشانی ام نیست

۴ نظر:

نازلی گفت...

آره خب من روی دنده ی حرف زدن که بیفتم دیگه طرفم نمی تونه چیزی بگه :)
----
معنا و مفهوم آن عکس هم این است که ما بسیار باحالیم !
---
از مرتضی ممیز نوشتین ،او در ذهن هنرمندان ایران زنده است. روحش شاد .

نقطه الف گفت...

آی...ارزانی تو...اگر خراشی را/بیهوده به جانش نواختی...کفن پوش سالیان بی ترانه...و ربودن روز از دهان...بی نشان ای...نیما چه خوب شاعری می شوی در روزهای بی ترانه.بی سرود.بی سلام...سرخوشانه زی رفیق!شکایتی که نیست.نه اکنون.نه فردا...بی نشانه ای که هیچ...خیلی خوب بود

Kambiz Kolkoo گفت...

nima dargozshteh momeiz ro behet tasliat migam. yeh zarreh dir vali khob ma key sareh moghe karamoono anjam dadim baraadar!

a7 گفت...

ach nima,
nochmal war es zu trauig.warum?
ich denke,das macht dich geod schreiben.

ارسال یک نظر