۸/۲۰/۱۳۸۴

سن بندیکتوس

هوای بارانی شانه هایم را لمس می کرد، می شد خاکستری هوا را پکی زد مثل همه ی سیگارهایی که بیهوده روشنشان کردم و بی هیچ درخششی خاموش شدند. همان نیمکت همیشگی را می گویم! همانی که کز کرده بود گوشه ی مزرعه، همان جایی که بی خود خودش، تنهاییت را مثل انعکاس آینه پرت می کرد توی چشمانت، همان نیمکتی که روبروش، زمین صاف بی رمق بود با آن مجسمه ی حضرت مریم آویخته از درخت، که هر از گاهی، تلنگری می زد به روح ناآرامت. باد هم می وزید در آن خیسی نگران پاییزی، که اگر لحظه ای، چه می دانم، از روی بی گناهی، هر چند هم کوتاه، لبخندت را می سپردی به تک تک کلماتی که می شناختی و بی هیچ گله ای، مصلوبشان می کردی. رک و راست بگویم، من همه ی شعرهایت را از برم عزیز!

۲ نظر:

ناشناس گفت...

شهلا
نیما جان زدی به شاعری آقا
دمت خیلی گرمه نازنین هم میهن

niyaz گفت...

........

ارسال یک نظر