۸/۲۳/۱۳۸۴

خودکار قرمزرنگ کریستینا

" وضعیت همیشه همینطور بوده و هست، اصلن بدتر هم شده، اه این خودکار لعنتی هم که هی جفتک می اندازد! حالم خوب نبوده، دیروز را می گویم، امروز صبح هم پدرم را دیدم، گونه اش را بوسیدم! خسته تر از پیش به نظر می رسید، فکر کنم شاید آخرین باری بود که می دیدمش، مثل اینکه خودکار دوباره خوب کار می کند، هه! آخر یک مقدار گرمش کرده ام تا شاید جوهرش بیاید بیرون! خودمانیم، چه صبح قشنگی داشتیم! اما خورشید جور دیگری می تابید، انگار از غرب آمده بود بیرون. راستش، به خودم که نمی توانم دروغ بگویم، نمی دانم اصلن! اها، این خودکار بالاخره آدم شد، بهتر می نویسد، شاید هم تقصیر خانواده ام بود، البته مدرسه را هم نباید فراموش کرد! شاید هم کوتاهی از من بود! به هر حال، هر چه بوده دیگر تمام است، تمام! چه خودکار خوبی بودی تو!"

...

جرج نشسته بود همان گوشه ی مخصوص خودش روی آخرین صندلی چند قدم مانده به دیوار انتهای کافه روبنس. لیوان لمیده ی پیش رویش، خالی بود از ودکا، توضیحی نخواست، خیره شد به من و خودش را از یاد برد، قرمزیش از دور دیده می شد، چشمانش را تاباند به سمت خیابان روبرو که در آن روز تعطیل، خالی بود از نوع بشر، لیوانی دیگر سفارش داد و یکی هم برای من البته. وزنش روی صندلی، تکیده تر به نظر می رسید، دایره ی سیاه دور چشمانش، گداخته ی سالیان پیشش بودند، توی سرمای سیبری. البته این یک داستان نبود، خودش بارها و بارها تاکید کرده بود که انگشتانش را آنجا از دست داده است. درجه دار ارتش بود، و ماموریتش در سرمای بی نهایت زیر صفر سیبری. به جای ده انگشت، فقط سه تایش یادگار آن روزگاران یخی بودند، خودش می گفت که برای گریز از سرما، همیشه نوشیدنی نود در صد الکلی می نوشیده، خوب یک جورهایی حق هم داشت بی نوا، در آن نامردی هوا، کار دیگری نمی شد انجام داد. لیوان مشروب را با دو انگشتش گرفت و گفت: " نازدروویه" و همه ی الکل تلخ را نوشید.

- " کی اتفاق افتاد؟"

- " یادم نیست."

- " یعنی هیچ چیز؟ "

- " نه! هیچ چیز! "

و قطرهی اشک سرد و بی رحمی از گوشه ی چشمش سرید و افتاد روی میز. قلبم لرزید، صدایش دور بود، داشت محو می شد توی زمستان، دستانش به شدت می لرزیدند، شکست بدن تنومندش، خمیده شد روی لیوان تمام شده اش، سکون سرد نقوش سبز رنگ روی میز، امتداد حضورش بودند، بی رنگی آن لحظه را بلعید و خاموش شد در مستی الکل.

- " خودکار اضافه داری؟ "

- " نه! "

- " مداد چی؟ "

- " نه، نه، نه! گفتم که نه! "

چشمان کریستینا درخشیدند، پیروز به نظر می رسید از اینکه خودکاری نداشت که به من بدهد، به سئوالهای امتحانی نگاهی انداختم، هه!

- " من که چیزی نخوانده ام." و با خوشحالی خندیدم. در همان لحظه استاد از کنارم رد شد.

- " می توانم کمک کنم؟"

- " نه! ممنونم، مشکلی نیست." واقعن مشکلی هم نبود، چون می شد در ذهنت به سئوالها جواب بدهی و بعد برگه را سفید بگذاری در دست استاد و در حالی که لبخند می زنی بگویی که با روش امتحان کتبی مشکل داری و اینکه همه ی جوابها را می دانی. شاید هم استاد توانست تو را درک کند. مسخره است!

- " نه، نه، نه! گفتم که خودکار ندارم!"

آسمان قصد داشت که ببارد، قبل از آن هم چند بار غریده بود در تاریکی. برای اینکه سرما بیشتر آزارم ندهد، انتهای آستینم را بی رحمانه کشیدم روی دستانم که داشتند از کبودی متورم می شدند. چاره ای نبود، باید پیاده می رفتم تا خانه، چون آخرین اتوبوس هم رفته بود. ترجیح دادم که از راه جنگلی بروم، چون می شد در آن تاریکی با سایه ات راه بروی و ترس را لمس کنی! کلمات را توی ذهنت بچرخانی و شعر بنویسی بی هیچ مدادی! گهگاهی هم دستی بکشی روی برگهای درختان که از بالای سرت رژه می روند و بخندی به صدای گامهایت! با صدای بلند بخندی به شب، یا مثلن جنگلی را تجسم کنی که تا به حال ندیده ای یا ترسی را که تا حال نترسیده ای و چشمان قرمزی را که ندیده ای و صدای گامهایی را که نمی شناسی و فکر کنی که باد هم در لابلای درختان، زوزه کشان تو را در آغوش وهمش، می بوسد.

- " چه خودکار قرمز رنگ قشنگی!"

- " آره، قشنگه."

اما حق با او بود، همه ی سئوالهایی که مثل سمباده روحش را می خراشیدند، بی جواب، به نفس کشیدن ادامه می دادند، وضعیت همیشه همینطور بوده و خواهد بود، کریستینا نتوانست جلوی بغضش را بگیرد و ناگهان زد زیر گریه. عجب موجودات عوضی هستیم ما! می آییم و می رویم بی هیچ چون و چرایی! می خوانیم خودمان را برای مرگ، بیهوده عاشق می شویم، بیهوده دیگران را می آزاریم و می کشیم، بعد آهسته و نرم و بی هیچ خودی می رویم در کام نادانی، در آغوش ساعتهای اولیه ی صبح از طرف شرق بیدار می شویم و شبانه عاشق می میریم.

- " چه اتفاقی افتاده؟"

- " دردناکه!"

- " نمی گویی چه شده؟"

- " دخترم کریستینا!"

- " خب!"

- " دیشب اوردوز شد!"

قطره ای از اشکش سرید و افتاد روی میز.

- " چه خودکار قرمز رنگ قشنگی!"

- " آره، بیا اصلن مال تو باشه این خودکار!"

- " اما من جواب سئوالها رو نمی دونم!"

- " مهم نیست!"

هوا خیلی سرد بود، باران هم می بارید.

۶ نظر:

Leilaye Leili گفت...

سلام رفيق

خوبي؟ همين نزديکي ها من گمانم يک شب از شهرتان خواهم گذشت . فکر کنم بيست و نهم دسامبر در سر راه امستردام تا پاريس از شهرتان رد شوم ... جايي هست که بايد ببينم؟

ليلاي ليلي

نازلی گفت...

وای چقدر این وبلاگ روزهایی جان میدهد برای خواندن :)

a7 گفت...

چه خودکار سفید قشنگی

mahta گفت...

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي

ستيغ خانوم گفت...

عجب موجودات عوضی هستیم ما! می آییم و می رویم بی هیچ چون و چرایی! می خوانیم خودمان را برای مرگ، بیهوده عاشق می شویم، بیهوده دیگران را می آزاریم و می کشیم، بعد آهسته و نرم و بی هیچ خودی می رویم در کام نادانی، در آغوش ساعتهای اولیه ی صبح از طرف شرق بیدار می شویم و شبانه عاشق می میریم.
ولی وقتی يک روز صبح از خواب بلند ميشوی و ميبينی يکی هست ان طرف اين دنيای بزرگ که روزی مثل تو ..توی اين شهر زيسته.. نفس کشيده.. زير بارانش خيس شده.. توی نامجو قدم زده.. توی بازارچه های شلوغ اين شهر پی يک هيچ گشته.. خوشت می ايد خودکار نويی برداری و دوباره بنويسی..
خلاصه امدم و کامنت گذاشتم...

نقطه الف گفت...

این بازی زمانی زبانت را دوست داشتم/خط داستان را به هم نمی ریخت.خوب جابجا شده بود...و :پیروز به نظر می رسید از اینکه خودکاری نداشت که به من بدهد(این را خیلی دوست داشتم)/و سوالهایی که نفس می کشند...آره...بیخودی عاضق می شویم/بیخودی همدیگر را اذیت می کنیم/بعدش هم بیخودی همه اش را ول می کنیم می رویم...و نرم و بی هیچ خودی به آغوش نفهمی پناه می بریم.آره پناه توصیف دقیق تری است...نه.مهم نیست واقعا! نیما جان بیشتر از این حرفها دلم گرفته که بخواهم در مورد داستانت نظر مفصل تری بدهم.خوب بود واقعا...فقط یک درخششی کم دارد.یک درخششی در زیر لایه های داستان که آدم را بچسباند به خطوط...هرچند تا آخرش هم پیدا نشود...من هم جواب سوالها را نمی دانم و...همین.بیشتر بنویس رفیق دور

ارسال یک نظر