۸/۲۲/۱۳۸۴

دومین نامه

چرایش را نپرس! چون آنقدر دلیل هست که آدم را وادار کند بنشیند یک گوشه ای و بی نیاز همه چیز، به کلیشه های زندگیش فکر کند، که خودش را پهن کند روی آرامش زمین وبه همه ی ویرگول هایی که می توانستند به ضرباهنگ آرزوهای خودکامه اش جلوه ای بدهند، بیاندیشد. نه! تو زمان را از دست نداده ای و دنبال مسخ رویاهات هم نیستی. تو فقط خودت را بنویس بی هیچ نگاهی و بی هیچ پرانتز و ویرگولی! نه! لازم نیست که عاشقانه هایت را ویرایش کنی! می دانی چرا؟ آخر زمان بی عقربه هایت را پنهان کرده ای پشت کابوسهای من. ترانه را قاپیدی برای خودت و تنها خواهش مرگ را به جای گذاشتی برایم. بیخود نیست که آخر داستانهایت همه ی قهرمانان هلاک می شوند، بیخود نیست که اسطوره ام را ربودی و بی حواس هر چه حواشی ، زمین را فقط برای خودت پرچین بستی. لابد گندمهایش هم فقط مال توست؟ چه می شود گفت وقتی که نمی بینی ای آسمان ابری ام؟ بر خدا چه گذشت که تو شدی دوزخ مطلق؟ نه! تو کلماتت را خوب می شناسی! بی هیچ تزلزلی، بی هیچ اشاره ای به وهم سیاه هفت خوان شاهنامه. آخر چه گذشت بر این همه باد؟ اینهمه گرگ و میش بی سحر؟ نه! باید بپذیریم که تو زمان را از دست نداده ای. چرایش را نپرس! می دانم که سردت است، می دانم که ویرگولها را فراموش کرده ای، می دانم... بیا لحظه ای آرام باش! بیا لحظه ای همه چیز را مرور کن! می دانی چرا؟ آخر قلمت را پیش من جا گذاشته ای.

۲ نظر:

نقطه الف گفت...

خوب نوشتی رفیق.قسمتهای درخشانی دارد مثل ویرگولهایی که می توانستند به ضباهنگ آرزوهای خودکامه اش جلوه ای بدهند...این خیلی شاعرانه بود.یا مثل تو فقط خودت را بنویس بی هیچ نگاهی و بی هیچ پرانتز و ویرگولی...و زمان بی عقربه هایت را پنهان کرده ای پشت کابوسهای من....وبیخود نیست که اسطوره ام را ربودی و بی حواس هرچه حواشی زمین را فقط برای خودت پرچین بستی...باید بپذیریم که تو زمان را از دست نداده ای.چرایش را نپرس/می دانم که ویرگولها را فراموش کرده ای/قلمت را پیش من جا گذاشته ای...انگار تکه های درخشانش زیاد شد رفیق.دوست داشتم این نوشته را بخاطر ویرگولهایی که از متن بیرون می زنند.بخاطر چیزی که پشتش گیر کرده.چیزی که توی قلمت گیر کرده...بیشتر بنویس.توی وبلاگت زیاد خبر نگذار.تنبل می شوی!اینطوری هر وقت می خواهی به روز شوی مجبور شی که بنویسی.همیشه سرخوش باشی دوست دور

a7 گفت...

...
لیک ما [وجود ] را بسی نامها مینهیم
...
هایدگر

ارسال یک نظر