۱۰/۱۲/۱۳۸۴


جمعه بازار

امروز با شنیدن دوباره ی ترانه ای زیبا، متعلق به فولک گیلانی، پرت شدم در فضای کودکی و نوجوانی ام. استاد آشورپور ، خواننده ی مردمی منطقه ی گیل، همیشه یادآور باران است و زنان شالیکار که تنها زنده اند به اندک مزدی که از صاحب کاران فاشیست خود دریافت می کنند، به یاد پدربزرگم افتادم که با آنهمه تلاش کارگری اش، در زندگیش رویایی نداشت، سواد اندکی هم داشت، فقط چند سال به مکتب رفته بود، اما می خندید همیشه، مهربان بود، در نوجوانی اش برای ارتش روسها کار می کرد، بلشویک ها را دوست داشت و تمام افتخارش این بود که یکبار میرزاکوچک خان را از نزدیک دیده است، اما آرام و آهسته رفت در سکوت. یاد مادربزرگ افتادم، جنگ که شد از آبادان کوچک کرد به شمال، که مبادا ترانه اش را از او بربایند، جنگ که تمام شد برگشت به همان کلبه ی زیر آوار مانده اش، چه را که انقلاب، فقط آوار برایش به ارمغان آورده بود، اما او می خندد هنوز، گرچه کارون هنوز بوی خون می دهد، گرچه پالایشگاه دیگر آن حال و هوای گذشته را ندارد،به یاد آن روستا افتادم در کلاچای، همانجا که دوستم به خاطر سوابقش، تبعید شده بود در تنهایی آن روستا، همانجایی که حتا از برق هم محرومند، همان آدمهای ساده ای که هیچ ندارند به جز مهر و محبتشان، به یاد چند دوست بهایی ام افتادم که با همه ی خوبیشان و به خاطر " فاشیسم حکومتی" ناچار به ترک وطن شدند. خلج آبادی، همان دوست بهایی ام ، در دوره ی دبیرستان-همان دبیرستانی که هوشنگ ابتهاج هم آنجا درس می خواند، یادت هست؟- به خاطر رفتار نژادپرستانه ی مدیر دبیرستان( از ان آدمهای بازاری که علامت مهر نماز هم بر پیشانی داشت ) دبیرستان را ترک کرد، یاد دوست کُرد و شاعرم افتادم که او هم تار و مار شد، دانشکده ی هنرهای زیبا هم به یادم آمد، دوستان سیستانی ام، کرمانشاهی، و ... همه ی آنهایی که به نحوی رنج بردند از تبعیض. یاد کوی دانشگاه افتادم، همان دانشجویانی که در هنگامه ی امتحانات پایان سال، باید از خودشان دفاع می کردند که مبادا زیر دست و پای چماق به دستان انصاری لِه شوند، که احترام ِ فرهنگ را در ازای ریختن خونشان پاس دارند.

یاد لبخند مادربزرگم افتادم که هیچگاه ندانست انقلاب با او چه کرد.

آقای احمدی نژاد! انقلاب نه برای پابرهنه ها، که متعلق به شعبون بی مخ هاست، متعلق است به بازاری های تهران، همانهایی که در طول سال همه چیزشان به راه است و فقط در روزهای به قول شما مقدس، حسینیه به راه می اندازند، همانهایی که پول بلیط هواپیمای رهبر کبیر انقلاب را پرداخت کردند، یادتان هست؟

آقای احمدی نژاد! کارون، به خاطر انقلاب شکوهمند شما هنوز بوی خون می دهد.

جمعه بازار- کاری از آشورپور- بشنوید

یک خبر خیلی خوب! یکی از دوستان وبلاگی که قلم فوق العاده زیبایی هم دارد، پس از غیبتی چند ماهه، دوباره شروع کرده است به نوشتن، نثر زیبایش را از دست ندهید- لینکش اینجاست- ناگزیر

۶ نظر:

ناشناس گفت...

شهلا
درود بر تو نیما جان
یاد تمام رفتگان گرامی باد
نیما جان من نیز با شنیدن صدای استاد آشورپور به یاد جوانی و کودکی افتادم
سپاس از هم دلی هایت هم میهن
که تو نیز چون من غربتی هستی و با یادِ خاطرات زندگی را سپری می کنی
.فدای تو، تا درودی دگر بدرود

Roya گفت...

نیما جان ممنون از این همه لطفت. وبلاگت را هر چه می خوانم سیر نمی شوم از بس پربار است. ای میلم هم این است requim32@gmail.com

البته از بی سوادی نیست که رکوئیم را با املای غلط نوشته ام! یکی دیگر برایم ای میل گرفته نه خودم. گفتم این توضیح را بدهم برای این که تو در موسیقی تخصص داری

برون كا گفت...

:-<

Reza H گفت...

مرا، از اينجا تا بوی ماهی سفید های تازه ی جمعه بازار برد.... سپاس...

Kaveh گفت...

salam nima jan
your weblog is one of the best.

have u got all the Ashoorpoor song i really want to have them all.

ناوران گفت...

سلام
مرسی که از آشور پور نوشتی و گیلان
دستت درد نکنه

ارسال یک نظر