۱۰/۲۷/۱۳۸۴


آتیش آتیش چه خوبه

حالام تنگ غروبه

چیزی به شب نمونده

به سوز و تب نمونده

به جستن و واجستن

تو حوض نقره جستن

می خواهم پنهان شوم، البته نه زیاد دور، می خواهم خیز بردارم و بپرم توی مزرعه ی ذرت نزدیک ِ همیجا، باز هم می گویم، جای دوری نیست، فقط چند قدم تا باران فاصله دارد، البته فردا خوب می شوم، دوره ای است این حالت، نقطه ی کوری در کنش هایم می بینم، اصلن به همین دلیل الان می نویسم، خطابم به کسی هم نیست، همینجوری است، بی دلیل است، در ادامه ی این بی دلیلی باز هم خواهم نوشت اما ویرگولها را به خاطر خواهم سپرد، چیزی را از قلم نمی اندازم، باور کنید، فقط بخوانید و رد شوید.

توضیح عکس- من آن عکس را چند ماه پیش در بِخِینهُف ِ شهر دیست گرفته ام، جای عجیبی بود.( بخینهف به شهرکهایی گفته می شد که در گذشته محل زندگی زنان تارک دنیا بوده است و تقریبن در همه ی شهرهای بلژیک وجود دارند)

این قطعه ی موسیقی را هم بشنوید، کاری است از آریل رامیرز، در لینک پایین بشنوید.
اینجا کلیک کنید

با رفیق های افغانی
این نوشته ی آقای معروفی را حتمن بخوانید! اینجا کلیک کنید

۲ نظر:

پيام يزدانجو گفت...

نيماي عزيز. ممنون از بابت نامه ي شما. خوش حال ام كه آدرس وبلاگ تان را هم گذاشتيد. وجودتان مايه ي دلگرمي است. پايدار باشيد

Roya گفت...

متن جالبی است، احساس آشنائی را برایم تداعی می کند. زیاد این جوری شده ام! مثل فال گیرها می خواهم بهت بگویم به مردم اهمیت زیادی نده، و بدان که خودت از همه مهمتری! ولی نمی گویم چون فالگیر نیستم.

ارسال یک نظر